بایگانی‌های باب دوم در اخلاق درویشان - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 48

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 48   حکیمی را پرسیدند : از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است ؟ گفت آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست نماند حاتم طایی و لیک تا ابد بماند نام بلندش به نیکویی مشهور زکوة مال به در کن که فضله ی رز را چو باغبان بزند … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 47

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 47   دیدم گل تازه چند دسته بر گنبدی از گیاه رسته گفتم چه بود گیاه ناچیز تا در صف گل نشیند او نیز ؟ بگریست گیاه و گفت خاموش صحبت نکند کرم فراموش گر نیست جمال و رنگ و بویم آخر نه گیاه باغ اویم من بنده ی … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 46

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 46 پادشاهی به دیده ی استحقار در طایفه ی درویشان نظر کرد . یکی زان میان به فراست به جای آورد و گفت : ای ملک ، ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر اگر کشور … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 45

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 45   آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت ، به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت ، کسی در مُناکحت او رغبت نمی نمود زشت باشد دیبقی و دیبا که بوَد بر عروسِ نازیبا فی الجمله ، به حکم ضرورت عقد نکاحش با … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 44

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 44   پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد مردک سنگدل گنان بگزید لب دختر که خون از او بچکید بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش کای فرومایه این چه دندان است ؟ چند خایی لبش ؟ نه انبان است به مزاحمت نگفتم این … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 43

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 43   بزرگی را پرسیدم از سیرت اِخوان صفا . گفت : کمینه آنکه مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته اند :  برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است . همراه اگر شتاب کند در سفر ، تو بیست … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 42

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 42   یکی از صاحبدلان زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته . گفت : این را چه حالت است ؟ گفتند : فلان دشنام دادش . گفت : این فرومایه هزار من سنگ برمیدارد و طاقت سخنی نمی آرد لاف سرپنجگی و دعوی مردی … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 41

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 41   این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد رایت از گرد راه و رنج  رکاب گفت با پرده از طریق عتاب : من و تو هر دو خواجه تاشانیم بنده ی بارگاه سلطانیم من ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 40

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 40   طایفه‌ی رندان به خلاف درویشی به درآمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند . شکایت از بی‌طاقتی پیش پیر طریقت برد که چنین حالی رفت . گفت : ای فرزند ، خرقه‌ ی درویشان جامه ی رضاست هر که در این کسوت تحمّل بی‌مرادی نکند … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 39

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 39   یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته . عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالتِ مستقبح او نظر کرد .  جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت : اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً (1) اِذا رَایتَ اَثیماً … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 38

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 38   فقیهی پدر را گفت : هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آنکه نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غلّه اندوزند عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 37

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 37   مریدی گفت پیر را : چه کنم کز خلایق به رنج اندرم ؟ از بس که به زیارت من همی‌آیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش می‌باشد . گفت : هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که … ادامه