گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 7 - ادبستان شعر پارسی % %

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 7

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت 7

یاد دارم که در ایام طفولیت ، متعبّد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز . شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحَفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته . پدر را گفتم : از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد ، چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند ! گفت : جان پدر تو نیز اگر بخفتی بِه از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعی جز خویشتن را

که دارد پرده ی پندار در پیش

گرت چشم خدابینی ببخشند

نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤