بایگانی‌های باب چهارم در تواضع - ادبستان شعر پارسی

چنین یاد دارم که سقای نیل

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 28   چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد ، خواهان باران شدند گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریه ی آسمان به ذوالنون خبر داد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و سختی بسی … ادامه

یکی خوب کردارِ خوش خوی بود

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 27   یکی خوب کردارِ خوش خوی بود که بدسیرتان را نکو گوی بود به خوابش کسی دید چون درگذشت که باری حکایت کن از سرگذشت دهانی به خنده چو گل باز کرد چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد که بر من نکردند سختی بسی که من سخت نگرفتمی … ادامه

گدایی شنیدم که در تنگ جای

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 26   گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عُمَر پای بر پشت پای ندانست درویش بیچاره کوست که رنجیده ، دشمن نداند ز دوست برآشفت بر وی که کوری مگر ؟ بدو گفت سالار عادل عُمَر نه کورم ولیکن خطا رفت کار ندانستم از من گنه در گذار چه … ادامه

کسی مشکلی برد پیش علی

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 25   کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند مُنجَلی امیر عدوبند کشور گشای جوابش بگفت از سر علم و رای شنیدم که شخصی در آن انجمن بگفتا چنین نیست یا باالحسن نرنجید از او حیدر نامجوی بگفت ار تو دانی از این بِه بگوی بگفت آنچه دانست … ادامه

شنیدم که در خاکِ وَخش از مهان

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 24 شنیدم که در خاکِ وَخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق که بیرون کند دست حاجت به خلق سعادت گشاده دری سوی او در از دیگران بسته بر روی او زبان آوری بی‌خرد سعی کرد ز شوخی به بد گفتن … ادامه

یکی بربطی در بغل داشت مست

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 23   یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در ، سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیکمرد سلیم برِ سنگدل برد یک مشت سیم که دوشینه معذور بودی و مست تو را و مرا بربط و سر شکست مرا بِه شد آن زخم و برخاست بیم تو … ادامه

شنیدم که در دشت صنعا جنید

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 22   شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید برکنده دندانِ صید ز نیروی سر پنجه ی شیر گیر فرومانده عاجز چو روباه پیر پس از غُرم و آهو گرفتن به پی لگد خوردی از گوسفندان حی چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه … ادامه

شنیدم که لقمان سیه‌فام بود

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 21   شنیدم که لقمان سیه‌فام بود نه تن‌پرور و نازک اندام بود یکی بنده ی خویش پنداشتش زبون دید و در کارِ گِل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سالی سرایی ز بهرش بساخت چو پیش آمدش بنده ی رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی … ادامه

یکی را چو سعدی دلی ساده بود

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 20   یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی درافتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی بخَستی چو گوی ز کس چین بر ابرو نینداختی ز یاری به تندی نپرداختی یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست خبر زین همه سیلی و سنگ … ادامه

عزیزی در اقصای تبریز بود

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 19   عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فکند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید … ادامه

گروهی برآنند از اهل سخن

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 18   گروهی برآنند از اهل سخن که حاتم اَصَم بود ، باور مکن برآمد طنین مگس بامداد که در چنبر عنکبوتی فتاد همه ضعف و خاموشیش کید بود مگس قند پنداشتش قید بود نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پایبند طمع پای دار نه هر جا شکر … ادامه

ز ویرانه ی عارفی ژنده پوش

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 17   ز ویرانه ی عارفی ژنده پوش یکی را نُباحِ سگ آمد به گوش به دل گفت کویِ سگ اینجا چراست ؟ درآمد که درویشِ صالح کجاست ؟ نشان سگ از پیش و از پس ندید به جز عارف آن جا دگر کس ندید خجل باز گردیدن آغاز کرد … ادامه