بایگانی‌های باب چهارم در تواضع - صفحه 2 از 3 - ادبستان شعر پارسی

به خشم از مَلِک بنده‌ای سربتافت

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 16   به خشم از مَلِک بنده‌ای سربتافت بفرمود جستن ، کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیرزن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد چون دشنه ، دشنه زبان شنیدم که گفت از دل تنگ ریش : خدایا بحل کردمش خون … ادامه

یکی در نجوم اندکی دست داشت

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 15   یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت برِ کوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت ، سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بدو گفت دانای گردن فراز تو … ادامه

مَلِک صالح از پادشاهانِ شام

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 14   مَلِک صالح از پادشاهانِ شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی به رسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آنک این دو دارد مَلِک صالح اوست دو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر … ادامه

طمع برد شوخی به صاحبدلی

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 13     طمع برد شوخی به صاحبدلی نبود آن زمان در میان حاصلی کمربند و دستش تهی بود و پاک که زر برفشاندی به رویش چو خاک برون تاخت خواهنده ی خیره روی نکوهیدن آغاز کردش به کوی که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درنده ی صوف پوش … ادامه

کسی راه معروف کرخی بجُست

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 12   کسی راه معروف کرخی بجُست که بنهاد معروفی از سر نخست شنیدم که مهمانش آمد یکی ز بیماری اش تا به مرگ اندکی سرش موی و رویش صفا ریخته به موییش جان در تن آویخته شب آنجا بیفکند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد … ادامه

بزرگی هنرمند آفاق بود

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 11   بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این خفرگی موی کالیده‌ای بدی ، سرکه در روی مالیده‌ای چو ثُعبانش آلوده دندان به زهر گرو برده از زشت رویان شهر مدامش به روی آب چشم سَبَل دویدی ز بوی پیاز بغل گره وقت پختن بر ابرو زدی … ادامه

سگی پای صحرانشینی گزید

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 10   سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود ؟ پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای بابک دلفروز … ادامه

شنیدم که فرزانه‌ای حق پرست

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 9   شنیدم که فرزانه‌ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست از آن تیره دل ، مرد صافی درون قفا خورد و سر برنکرد از سکون یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغ است از این بی تمیز شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از … ادامه

شکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 8   شکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت که دلها ز شیرینی اش می‌بسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فی‌المثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار او حسد برد بر گرمِ بازارِ او دگر روز شد گرد … ادامه

یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 7   یکی پادشه‌زاده در گنجه بود که دور از تو ، ناپاک و سرپنجه بود به مسجد درآمد سرایان و مست می اندر سر و ساتکینی به دست به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم تنی چند برگفت او مجتمع چو عالِم نباشی کم از مستمع … ادامه

فقیهی کهن جامه ی تنگدست

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 6   فقیهی کهن جامه ی تنگدست در ایوان قاضی به صف برنشست نگه کرد قاضی در او تیز تیز مُعَرّف گرفت آستینش که خیز ندانی که برتر ، مقام تو نیست فروتر نشین ، یا برو ، یا بایست نه هر کس سزاوار باشد به صدر کرامت به جاهست … ادامه

شنیدستم از راویان کلام

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 5   شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه‌السلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامه‌ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل به سر برده ایام ، بی حاصلی نیاسوده تا بوده از وی دلی سرش خالی از … ادامه