شنیدم که وقتی سحرگاه عید
سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 4 شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرماوه آمد برون بایزید یکی طشت خاکسترش بیخبر فرو ریختند از سرایی به سر همی گفت شولیده دستار و موی کف دست ، شکرانه مالان به روی که ای نفس ، من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم ؟ … ادامه



