بایگانی‌های باب چهارم در تواضع - صفحه 3 از 3 - ادبستان شعر پارسی

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 4   شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرماوه آمد برون بایزید یکی طشت خاکسترش بی‌خبر فرو ریختند از سرایی به سر همی گفت شولیده دستار و موی کف دست ، شکرانه مالان به روی که ای نفس ، من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم ؟ … ادامه

جوانی خردمند پاکیزه بوم

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 3   جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا بر آمد به دربند روم در او فضل دیدند و فقر و تمیز نهادند رختش به جایی عزیز سر صالحان گفت روزی به مرد : که خاشاک مسجد بیفشان و گرد همان کاین سخن مرد رهرو شنید برون رفت و بازش کس … ادامه

یکی قطره باران ز ابری چکید

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 2   یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم ؟ گر او هست ، حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور … ادامه

ز خاک آفریدت خداوند پاک

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع شماره 1   ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهانسوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود ، این کمی از آن دیو کردند از این آدمی   … ادامه