بایگانی‌های باب نهم در توبه و راه صواب - ادبستان شعر پارسی

به صنعا درم طفلی اندر گذشت

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 23   به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت ؟ قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهیّ گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت … ادامه

یکی را به چوگان ، مه دامغان

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 22   یکی را به چوگان ، مه دامغان بزد تا چو طبلش برآمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت : به شب گر ببردی برِ شحنه ، سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خجل … ادامه

غریب آمدم در سواد حبش

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 21   غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ ، سر از عیش خوش به ره بر ، یکی دکّه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیچِ سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شبروند … ادامه

پلیدی کند گربه بر جای پاک

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 20   پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیده‌ها نترسی که بر وی فتد دیده‌ها براندیش از آن بنده ای و نیاز به زنجیر و بندش نیارند باز اگر بازگردد به صدق و نیاز به زنجیر و بندش … ادامه

زلیخا چو گشت از می عشق مست

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 19   زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف درآویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا … ادامه

یکی متفق بود بر منکری

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 18   یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکو محضری نشست از خجالت عرق کرده روی که آیا خجل گشتم از شیخ کوی شنید این سخن پیر روشن روان بر او بربشورید و گفت ای جوان نیاید همی شرمت از خویشتن که حق حاضر … ادامه

یکی غلّه مرداد مه ، توده کرد

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 17     یکی غلّه مرداد مه ، توده کرد ز تیمارِ دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگونبختِ کالیوه ، خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک جو ز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی … ادامه

همی یادم آید ز عهد صغر

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 16   همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوبِ خلق از پدر گم شدم برآوردم از بی قراری خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم ، آخرت چند بار بگفتم که دستم ز … ادامه

گل آلوده‌ای راه مسجد گرفت

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 15   گِل آلوده‌ای راه مسجد گرفت ز بخت نگون بود اندر شگفت یکی زجر کردش که تبت یداک مرو دامن آلوده بر جای پاک مرا رقتی در دل آمد بر این که پاک است و خرم ، بهشت برین در آن جای پاکان امیدوار گِل آلوده … ادامه

یکی مال مردم به تلبیس خورد

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 14   یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست ، لعنت بر ابلیس کرد چنین گفت ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان ، آتشی به جنگم چرا گردن افراشتی ؟ دریغ است فرموده ی دیوِ زشت که … ادامه

یکی برد با پادشاهی ستیز

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 13   یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی ؟ بتا جور دشمن به دردش پوست رفیقی که … ادامه

ز عهد پدر یادم آمد همی

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 12   ز عهد پدر یادم آمد همی که باران رحمت بر او هر دمی که در خردی ام لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتمِ زر خرید به در کرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی … ادامه