بایگانی‌های باب نهم در توبه و راه صواب - صفحه 2 از 2 - ادبستان شعر پارسی

خبر داری ای استخوانی قفس

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 11   خبر داری ای استخوانی قفس که جانِ تو مرغی است نامش نفس ؟ چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعیِ تو صید نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا بِه از عالمی است سکندر که بر … ادامه

شبی خفته بودم به عزم سفر

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 10   شبی خفته بودم به عزم سفر پیِ کاروانی گرفتم سحر که آمد یکی سهمگین باد و گرد که بر چشم مردم ، جهان تیره کرد به ره در یکی دخترِ خانه بود به مِعجَر غبار از پدر می‌زدود پدر گفتش ای نازنین چهر من که … ادامه

میان دو تن دشمنی بود و جنگ

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 9   میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدّی رَمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگارانِ عیش بداندیش وی را ، درون … ادامه

یکی پارسا سیرت حق پرست

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 8   یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشتِ زرین به دست سرِ هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زی ام ، ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر خواست … ادامه

فرو رفت جَم را یکی نازنین

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 7   فرو رفت جَم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرِ کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کِرم برکنده بودم به زور بکندند … ادامه

قضا زنده‌ای را رگ جان برید

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 6   قضا ، زنده‌ای را رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده‌ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی … ادامه

شبی خوابم اندر بیابان فید

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 5   شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز مگر دل نهادی به مردن ز پس که بر می‌نخیزی به بانگ جرس ؟ مرا همچو تو ، خواب خوش در … ادامه

جوانا ره طاعت امروز گیر

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 4   جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است ، گویی بزن من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از … ادامه

کهنسالی آمد به نزد طبیب

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 3   کهنسالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ بر نِه ای نیکرای که پایم همی برنیاید ز جای بدان ماند این قامت خفته‌ام که گویی به گل در فرو رفته‌ام بر او گفت دست از جهان درگسل که … ادامه

شبی در جوانی و طیبِ نِعَم

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 2   شبی در جوانی و طیبِ نِعَم جوانان نشستیم چندی به هم چو بلبل سرایان ، چو گل تازه روی ز شوخی درافکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیلِ مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه … ادامه

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب شماره 1   بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت همه برگِ بودن همی ساختی به تدبیرِ رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی ، شرمساری بری که … ادامه