تا به خانه برد زن را با دلام
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 69 تا به خانه برد زن را با دلام شادمانه زن نشست و شادکام
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 69 تا به خانه برد زن را با دلام شادمانه زن نشست و شادکام
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 68 چون که زن را دید فغ، کرد اشتلم همچو آهن گشت و نداد ایچ خم
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 67 ایستاده دیدم آن جا دزد و غول روی زشت و چشمها همچون دو غول
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 66 چون فراز آید بدو آغاز مرگ دیدنش بیگار گرداند مجرگ
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 65 دم سگ بینی ابا بتفوز سگ خشک گشت، کش نجنبد هیچ رگ
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 64 ماده گفتا: هیچ شرمت نیست، ویک بس سبکباری، نه بد دانی، نه نیک
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 63 خشم آمدش و همان گه گفت: ویک خواست کورا برکند از دیده کیک
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 62 از دهان تو همی آید غشاک پیر گشتی ریخت مویت از هباک
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 61 زد کلوخی بر هباک آن فزاک شد هباک او به کردار مغاک
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 60 موی سر جغبوت و جامه ریمناک از برون سو باد سرد و بیمناک
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 59 ابله و فرزانه را فرجام خاک جایگاه هر دو اندر یک مغاک
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 58 شیر خشم آورد و جست از جای خویش وآمد آن خرگوش را الفغده پیش