بانگ زله کرد خواهد کر گوش
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 9 بانگ زله کرد خواهد کر گوش وایچ ناساید به گرما از خروش برزند آواز دونانک به دست بانگ دونانک سه چند آوای هست
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 9 بانگ زله کرد خواهد کر گوش وایچ ناساید به گرما از خروش برزند آواز دونانک به دست بانگ دونانک سه چند آوای هست
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 8 کشتیی بر آب و کشتیبانش باد رفتن اندر وادیی یکسان نهاد نه خله باید، نه باد انگیختن نه ز کشتی بیم و نه زآویختن
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 7 گفت: هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پر هنر آزاده بود شد به گرمابه درون یک روز غوشت بود فربی و کلان و خوب گوشت
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 6 دمنه را گفتا که تا: این بانگ چیست؟ با نهیب و سهم این آوای کیست؟ دمنه گفت او را: جزین آوا دگر کار تو نه هست و سهمی بیشتر آب هر چه بیشتر نیرو کند بند ورغ سست بوده بفگند دل گسسته داری از بانگ بلند رنجکی باشدت و آواز … ادامه
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 5 آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت: دزدانند و آمد پای پش آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرزنگش به دست اندر نهاد شوی بگشاد آن فلرزش، خاک دید کرد … ادامه
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 4 شب زمستان بود، کپی سرد یافت کرمکی شبتاب ناگاهی بتافت کپیان آتش همی پنداشتند پشته ی آتش بدو برداشتند
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 3 هم چنان سرمه که دخت خوب روی هم به سان گرد بردارد ز روی گرچه هر روز اندکی برداردش بافدم روزی به پایان آردش
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 2 از خراسان به روز طاوس وش سوی خاور میخرامد شاد و خوش کآفتاب آید به بخشش زی بره روی گیتی سبز گردد یکسره مهر دیدم بامدادان چون بتافت از خراسان سوی خاور میشتافت نیم روزان بر سر ما برگذشت چو به خاور شد ز ما نادید گشت
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 1 هرکه نامخت ازگذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار