خود ترا جوید همه خوبی و زیب
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 21 خود ترا جوید همه خوبی و زیب هم چنان چون تو جبه جوید نشیب
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 21 خود ترا جوید همه خوبی و زیب هم چنان چون تو جبه جوید نشیب
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 20 شاه دیگر روز باغ آراست خوب تختها بنهاد و بر گسترد بوب
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 19 اندر آمد مرد با زن چرب چرب گنده پیر از خانه بیرون شد بترب
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 18 آفریده مردمان مر رنج را بیش کرده جان رنج آهنج را
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 17 بار کژ مردم به کنگرش اندرا چون ازو سودست مر شادی ترا
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 16 کار چون بسته شود بگشایدا وز پس هر غم طرب افزایدا
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 15 آن که را دانم که: اویم دشمنست وز روان پاک بدخواه منست هم به هر گه دوستی جویمش من هم سخن به آهستگی گویمش من
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 14 گفت با خرگوش خانه خان من خیز خاشاکت ازو بیرون فگن چون یکی خاشاک افگنده به کوی گوش خاران را نیاز آید بدوی
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 13 تا جهان بود از سر مردم فراز کس نبود از راز دانش بینیاز مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هر گونه زبان گرد کردند و گرامی داشتند تا به سنگ اندر همی بنگاشتند دانش اندر دل چراغ روشنست وز همه بد بر تن تو جوشنست
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 12 هیچ شادی نیست اندر این جهان برتر از دیدار روی دوستان هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر از فراق دوستان پر هنر
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 11 هم چنان کبتی، که دارد انگبین چون بماند داستان من برین: کبت ناگه بوی نیلوفر بیافت خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت وز بر خوشبوی نیلوفر نشست چون گه رفتن فراز آمد بجست تا چو شد در آب نیلوفر نهان او به زیر آب ماند از ناگهان
رودکی-مثنویات-بحر رمل شماره 10 وز درخت اندر، گواهی خواهد اوی تو بدانگاه از درخت اندر بگوی: کان تبنگوی اندرو دینار بود آن ستد ز یدر که ناهشیار بود