بایگانی‌های قصاید و قطعات رودکی - صفحه 8 از 11 - ادبستان شعر پارسی

اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود

رودکی قصاید و قطعات – شماره 43   اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود خدای را بستودم ، که کردگار منست زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود همه به تنبل و بندست بازگشتن او شرنگ نوش آمیغست و روی زراندود بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر … ادامه

مهتران جهان همه مردند

رودکی قصاید و قطعات – شماره 40   مهتران جهان همه مردند مرگ را سر همه فرو کردند زیر خاک اندرون شدند آنان که همه کوشک‌ها برآوردند از هزاران هزار نعمت و ناز نه به آخر به جز کفن بردند ؟ بود از نعمت آن چه پوشیدند و آن چه دادند و آن چه را … ادامه

صرصر هجر تو ، ای سرو بلند

رودکی قصاید و قطعات – شماره 39   صرصر هجر تو ، ای سرو بلند ریشه ی عمر من از بیخ بکند پس چرا بسته ی اویم همه عمر ؟ اگر آن زلف دوتا نیست کمند به یکی جان نتوان کرد سوال : کز لب لعل تو یک بوس به چند ؟ بفگند آتش اندر … ادامه

جز آن که مستی عشقست هیچ مستی نیست

رودکی قصاید و قطعات – شماره 37   جز آن که مستی عشقست هیچ مستی نیست همین بلات بسست ، ای بهر بلا خرسند خیال رزم تو گر در دل عدو گردد ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند ز عدل تست به هم باز و صعوه را پرواز ز حکم تست شب … ادامه

دیر زیاد ! آن بزرگوار خداوند

رودکی قصاید و قطعات – شماره 36   دیر زیاد ! آن بزرگوار خداوند جان گرامی به جانش اندر پیوند دایم بر جان او بلرزم ، زیراک مادر آزادگان کم آرد فرزند از ملکان کس چنو نبود جوانی راد و سخندان و شیرمرد و خردمند کس نشناسد همی که : کوشش او چون ؟ خلق … ادامه

ملکا ، جشن مهرگان آمد

رودکی قصاید و قطعات – شماره 35   ملکا ، جشن مهرگان آمد جشن شاهان و خسروان آمد خز به جای ملحم و خرگاه بدل باغ و بوستان آمد مورد به جای سوسن آمد باز می به جای ارغوان آمد تو جوانمرد و دولت تو جوان می به بخت تو نوجوان آمد گل دگر ره … ادامه

فرشته را ز حلاوت دهان پر آب شود

رودکی قصاید و قطعات – شماره 34   فرشته را ز حلاوت دهان پر آب شود چو از حرارت می دلبرم لبان لیسد روان ز دیده ی افلاکیان شود جیحون نصال تیرت اگر قبضه ی کمان لیسد به خاک خفته ی تیغ تو از حلاوت زخم زبان برآورد و زخم را دهان لیسد  

مرد مرادی ، نه همانا که مرد

رودکی قصاید و قطعات – شماره 32 در مرثیت ابوالحسن مرادی   مرد مرادی ، نه همانا که مرد مرگ چنان خواجه نه کاریست خرد جان گرامی به پدر باز داد کالبد تیره به مادر سپرد آن ملک با ملکی رفت باز زنده کنون شد که تو گویی : بمرد کاه نبد او ، که … ادامه