بایگانی‌های قصاید و قطعات رودکی - صفحه 7 از 11 - ادبستان شعر پارسی

مرا جود او تازه دارد همی

رودکی قصاید و قطعات – شماره 55 در مدح وزیر ابوالطیب الطاهر المصعبی   مرا جود او تازه دارد همی مگر جودش ابرست و من کشتزار مگر یک سو افکن، که خود هم چنین بیندیش و دیده ی خرد برگمار ابا برق و با جستن صاعقه ابا غلغل رعد در کوهسار نه ماه سیامی، نه … ادامه

ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی

رودکی قصاید و قطعات – شماره 54   ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی همچون شمنی شیفته بر صورت فرخار امروز به اقبال تو، ای میر خراسان هم نعمت و هم روی نکو دارم و سیار درواز و دریواز فروگشت و برآمد بیمست که: یک بار فرود آید دیوار دیوار کهن گشته بپرداز بادیز … ادامه

بر رخش زلف عاشقست چو من

رودکی قصاید و قطعات – شماره 53   بر رخش زلف عاشقست چو من لاجرم همچو منش نیست قرار من و زلفین او نگونساریم او چرا بر گلست و من بر خار؟ همچو چشمم توانگرست لبم آن به لعل، این به لولو شهوار تا به خاک اندرت نگرداند خاک و ماک از تو برندارد کار … ادامه

نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت

رودکی قصاید و قطعات – شماره 52   نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بودست یوسف را به عمر اندر یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی نصیب من شود … ادامه

کار همه راست، آن چنان که بباید

رودکی قصاید و قطعات – شماره 48   کار همه راست، آن چنان که بباید حال شادیست، شاد باشی، شاید انده و اندیشه را دراز چه داری؟ دولت خود همان کند که بباید رای وزیران ترا به کار نیابد هر چه صوابست بخت خود فرماید چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق و آن که ترا … ادامه

هر باد، که از سوی بخارا به من آید

رودکی قصاید و قطعات – شماره 47   هر باد، که از سوی بخارا به من آید با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید بر هر زن و هر مرد، کجا بروزد آن باد گویی: مگر آن باد همی از ختن آید نی نی، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ کان باد … ادامه

می آرد شرف مردمی پدید

رودکی قصاید و قطعات – شماره 45   می آرد شرف مردمی پدید آزاده نژاد از درم خرید می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنرست اندرین نبید هرآن گه که خوری می خوش آن گه است خاصه چو گل و یاسمن دمید بسا حصن بلندا، که می گشاد بسا کره ی نوزین، که بشکنید … ادامه

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

رودکی قصاید و قطعات – شماره 44   مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود نبود دندان ، لا بل ، چراغ تابان بود سپید سیم رده بود ، در و مرجان بود ستاره ی سحری بود و قطره باران بود یکی نماند کنون زآن همه ، بسود و بریخت چه نحس بود … ادامه