روی به محراب نهادن چه سود؟
رودکی قصاید و قطعات – شماره 67 روی به محراب نهادن چه سود؟ دل به بخارا و بتان تراز ایزد ما وسوسه ی عاشقی از تو پذیرد، نپذیرد نماز
رودکی قصاید و قطعات – شماره 67 روی به محراب نهادن چه سود؟ دل به بخارا و بتان تراز ایزد ما وسوسه ی عاشقی از تو پذیرد، نپذیرد نماز
رودکی قصاید و قطعات – شماره 66 زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز؟ هم به چنبر گذار خواهد بود این رسن را، اگر چه هست دراز خواهی اندر عنا و شدت زی خواهی اندر امان به شدت و ناز این همه باد و بود تو خوابست خواب را … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 65 زیرش عطارد، آن که نخوانیش جز دبیر یک نام او عطارد و یک نام اوست تیر عاجز شود ز اشک دو چشم و غریو من ابر بهارگاهی و بختور در مطیر گیتی چو گاو نیک دهد شیر مر ترا خود باز بشکند به کرانه خنور شیر
رودکی قصاید و قطعات – شماره 64 همی بکشتی تا در عدو نماند شجاع همی بدادی تا در ولی نماند فقیر بسا کسا که بره است و فرخشه بر خوانش بسا کسا که جوین نان همی نیابد سیر مبادرت کن و خامش مباش چندینا اگرت بدره رساند همی به بدر منیر
رودکی قصاید و قطعات – شماره63 چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند گرچه خیاط نیند، ای ملک کشور گیر به گز نیزه قد خصم تو میپیمایند تا ببرند به شمشیر و بدوزند به تیر
رودکی قصاید و قطعات – شماره 62 وقت شبگیر بانگ ناله ی زیر ……………………………. (1) دوستا،آن خروش بربط تو خوشتر آید به گوشم از تکبیر زاری زیر و این مدار شگفت گر ز دشت اندر آورد نخجیر تن او تیر نه، زمان به زمان به دل اندر همیگذارد تیر گاه گریان و گه بنالد … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 61 بود اعور و کوسج و لنگ و پس من نشته برو چون کلاغی بر اعور
رودکی قصاید و قطعات – شماره 60 چرخ فلک هرگز پیدا نکرد چون تو یکی سفله ی دون و ژکور خواجه ابوالقاسم از ننگ تو بر نکند سر به قیامت ز گور
رودکی قصاید و قطعات – شماره 59 به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور که باز شانه کند همچو باد سنبل را به نیش چنگل خون ریز تارک عصفور
رودکی قصاید و قطعات – شماره 58 ای خواجه، این همه که تو خود میدهی شمار بادام تر و سیکی و بهمان و باستار مارست این جهان و جهان جوی مارگیر از مارگیر مار برآرد همی دمار
رودکی قصاید و قطعات – شماره 57 گر شود بحر کف همت تو موج زنان ور شود ابر سر رایت تو توفان بار بر موالیت بپاشد همه دُر و گوهر بر اعادیت ببارد همه شخکاسه و خار
رودکی قصاید و قطعات – شماره 56 اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت هر آینه چو همه میخورد گل آرد بار به زلف کژ ولیکن به قد و قامت راست به تن درست ولیکن به چشمکان بیمار