به خیره برشمرد سیر خورده گرسنه را
رودکی قصاید و قطعات – شماره 19 به خیره برشمرد سیر خورده گرسنه را چنان که درد کسان بر دگر کسی خوارست چو پوست روبه ببینی به خان واتگران بدان که : تهمت او دنبه ی به سر کارست
رودکی قصاید و قطعات – شماره 19 به خیره برشمرد سیر خورده گرسنه را چنان که درد کسان بر دگر کسی خوارست چو پوست روبه ببینی به خان واتگران بدان که : تهمت او دنبه ی به سر کارست
رودکی قصاید و قطعات – شماره 18 زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه ، چون نگری ، سربه سر همه پندست به روز نیک کسان ، گفت : تا تو غم نخوری بسا کسا ! که به روز تو آرزومندست زمانه گفت مرا : خشم خویش دار نگاه کرا زبان نه به بندست پای … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 17 این جهان پاک خواب کردارست آن شناسد که دلش بیدارست نیکی او به جایگاه بد است شادی او به جای تیمارست چه نشینی بدین جهان هموار ؟ که همه کار او نه هموارست دانش او نه خوب و چهرش خوب زشت کردار و خوب دیدارست
رودکی قصاید و قطعات – شماره 16 امروز به هر حالی بغداد بخاراست کجا میر خراسانست ، پیروزی آنجاست ساقی ، تو بده باده و مطرب تو بزن رود تا می خورم امروز ، که وقت طرب ماست می هست ودرم هست و بت لاله رخان هست غم نیست وگر هست نصیب دل اعداست … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 15 به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست زیر خاک اندرونت باید خفت گر چه اکنونت خواب بر دیباست با کسان بودنت چه سود کند ؟ که به گور اندرون شدن تنهاست یار تو زیر خاک مور و مگس چشم بگشا ، ببین : کنون … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 14 آن صحن چمن ، که از دم دی گفتی : دم گرگ یا پلنگ است اکنون ز بهار مانوی طبع پر نقش و نگار همچو ژنگ است بر کشتی عمر تکیه کم کن کاین نیل نشیمن نهنگ است
رودکی قصاید و قطعات – شماره 13 رودکی چنگ برگرفت و نواخت باده انداز ، کو سرود انداخت زان عقیقین میی ، که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت هر دو یک گوهرند ، لیک به طبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت نابسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده به تارک اندر تاخت … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 12 با خردومند بیوفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت خود خور و خود ده ، کجا نبود پشیمان هر که بداد و بخورد از آن چه که بلفخت
رودکی قصاید و قطعات – شماره 11 گل صدبرگ و مشک و عنبر وسیب یاسمین سپید و مورد بزیب این همه یکسره تمام شدست نزد تو ، ای بت ملوک فریب شب عاشقت لیلهالقدرست چون تو بیرون کنی رخ از جلبیب به حجاب اندرون شود خورشید گر تو برداری از دو لاله حجیب وآن … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 10 آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار نزهت و آرایش عجیب شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان گیتی بدیل یافت شباب از پس مشیب چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب نفاط برق روشن و تندرش … ادامه
رودکی قصاید و قطعات – شماره 9 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا باشد گه وصال ببینند روی دوست تو نیز در میانه ی ایشان ببینیا تا اندران میانه ، که بینند روی او تو نیز در میانه ی ایشان نشینیا
رودکی قصاید و قطعات – شماره 8 کس فرستاد به سر اندر عیار مرا که : مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت برهاناد ازو ایزد جبار مرا