
رودکی
قصاید و قطعات – شماره 15
به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست
زیر خاک اندرونت باید خفت
گر چه اکنونت خواب بر دیباست
با کسان بودنت چه سود کند ؟
که به گور اندرون شدن تنهاست
یار تو زیر خاک مور و مگس
چشم بگشا ، ببین : کنون پیداست
آن که زلفین و گیسویت پیراست
گر چه دینار یا درمش بهاست
چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش ، نه نابیناست



