بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 97 از 136 - ادبستان شعر پارسی

یارب این هدهد میمون ز کجا می آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 479 یارب این هدهد میمون ز کجا می آید ظاهر آن است که از سوی سبا می آید بوی روح از دم جانبخش سحر می شنوم یا دم عیسوی از باد صبا می آید از ختن می رسد این نفحه ی مشکین که ازو نکهت نافه ی آهوی ختا می … ادامه

یار ثابت قدم اینک ز سفر بازآمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 478 یار ثابت قدم اینک ز سفر بازآمد وگر از پای در افتاد به سر بازآمد ظاهر آن است کزین پس گهر ارزان گردد که چو دریا شد و چون کان گهر بازآمد آنک در رسته ی بازار وفا زر میزد در رخ خویش نظر کرد و ز زر بازآمد … ادامه

یاد باد آن شب که در مجلس خروش چنگ بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 477 یاد باد آن شب که در مجلس خروش چنگ بود مطربان را عود بر ساز و دف اندر چنگ بود شاهدان در رقص بودند و حریفان در سماع وانک او بر خفتگان گلبانگ می زد چنگ بود دستگیر خستگان جام می گلرنگ شد مشرب آتش عذاران آب آتش رنگ … ادامه

وهم بسی رفت و مکانش ندید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 476 وهم بسی رفت و مکانش ندید فکر بسی گشت و نشانش ندید هر که در افتاد به میدان او غرقه ی خون گشت و سنانش ندید دیده ی نرگس به چمن عرعری همچو سهی سرو روانش ندید وانک سپر شد بر پیکان او کشته شد و تیر و کمانش … ادامه

وقت صبوح آن زمان که ماه برآمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 475 وقت صبوح آن زمان که ماه برآمد شاه من از طرف بارگاه برآمد کاکل عنبر شکن ز چهره برافشاند روز سپید از شب سیاه برآمد از در خرگه برآمد آن مه و گفتم یوسف کنعان مگر ز چاه برآمد پرده ز رخ برفکند و زهره فروشد طرف کله برشکست … ادامه

وفات به بُود آن را که در وفای تو نبود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 474 وفات به بُود آن را که در وفای تو نبود که مبتلا بُود آنکس که مبتلای تو نبود چو خاک می شوم آن به که خاکپای تو باشم که خاک بر سر آن کس که خاک پای تو نبود اسیر بند شود هر که بنده ی تو نگردد جفای … ادامه

وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 473 وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد کفر زلف سیهش عالم ایمان ارزد خاتم لعل گهر پوش پری رخساران پیش ارباب نظر ملک سلیمان ارزد ای عزیزان ز رخ یوسف مصری نظری ملکت مصر و همه خطّه ی کنعان ارزد پیش فرهاد ز لعل لب شیرین شکری حشمت و … ادامه

هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 472   هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند یا جفا بر من دلخسته ی شیدا نکند هر که سودای سر زلف تو دارد در سر این خیال است که سر در سر سودا نکند چشم شوخت چه عجب گر دل مردم بربود ترک سرمست محال است که یغما نکند … ادامه

هندویی را باغبان سوی گلستان می فرستد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 471 هندویی را باغبان سوی گلستان می فرستد یا به یاقوت تو سنبل خطّ ریحان می فرستد یا شب شامی ز روز خاوری رخ می نماید یا خضر خطّی به سوی آب حیوان می فرستد جان به جانان می فرستادم دلم می رفت و می گفت مفلسی نزلی به خلوتگاه … ادامه

همه گنج جهان ماری نیرزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 470 همه گنج جهان ماری نیرزد گل بستان او خاری نیرزد به بازاری که نقد جان روان است رخی چون زر به دیناری نیرزد اگر صوفی می صافی ننوشد به خاک پای خمّاری نیرزد مرا گر زور و زر داری میازار که زور و زر به آزاری نیرزد خروش چنگ … ادامه

همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 469 همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند از خبر رفتیم و ما را بی خبر بگذاشتند بر میان از مو کمر بستند و این شوریده را همچو موی آشفته بر کوه و کمر بگذاشتند بر سر راه اوفتادم تا ز من برنگذرند همچو خاک ره مرا بر رهگذر … ادامه

همچو شمعم به شبستان حرم یاد کنید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 468 همچو شمعم به شبستان حرم یاد کنید یا چو مرغم به گلستان ارم یاد کنید روز شادی همه کس یاد کند از یاران یاری آن است که ما را شب غم یاد کنید گر چنان است که از دلشدگان می پرسید گاه گاهی زمن دلشده هم یاد کنید چون … ادامه