بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 93 از 136 - ادبستان شعر پارسی

این غزل یک دو نوبت از سر سوز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 527 این غزل یک دو نوبت از سر سوز بلبلی باز گفت در نوروز کای گل تازه روی خندان لب وی دلارای بوستان افروز گر بدانستمی که فرقت تو اینچنین صعب باشد و دلسوز از تو خالی نبودمی یک دم وز تو دوری نجستمی یک روز من چنین از تو … ادامه

ای دلم را شکّر جان پرورت چون جان عزیز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 526 ای دلم را شکّر جان پرورت چون جان عزیز خاکت پایت همچو آب چشمه ی حیوان عزیز عیب نبود گر ترنج از دست نشناسم که نیست در همه مصرم کسی چون یوسف کنعان عزیز یک زمان آخر چو مهمان توام خوارم مکن زانک باشد پیش ارباب کرم مهمان عزیز … ادامه

پیش عاقل نیاز چیست نماز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 525 پیش عاقل نیاز چیست نماز پیش عاشق نماز چیست نیاز نغمه سازی به ناله ی دلسوز صبحدم می زد این غزل بر ساز کای به دل پرده سوز شاهد روز وی به جان پرده ساز مجلس راز اگرت بر سرست سایه ی مهر سایه ای بر سر سپهر انداز … ادامه

کجا بود من مدهوش را حضور نماز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 524 کجا بود من مدهوش را حضور نماز که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز مرا مخوان به نماز ای امام و وعظ مگوی که از نیاز نمی باشدم خبر ز نماز چو صوفی از می صافی نمی کند پرهیز مباش منکر دُردیکشان شاهد باز بساز مطرب مجلس نوای … ادامه

بنده محمود است و سلطان در ره معنی ایاز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 523 بنده محمود است و سلطان در ره معنی ایاز کار دینداران نماز است و نماز ما نیاز ای که از بهر نمازت گوش جان بر قامت است قامتی را جوی کآید سرو پیشش در نماز گر ز دست ساقی تحقیق جامی خورده ای می پرستی را حقیقت دان و … ادامه

خادمه ی عود سوز مطربه ی عود ساز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 522 خادمه ی عود سوز مطربه ی عود ساز شمع نه و عود سوز چنگ زن و عود ساز صبح برآمد به بام مرغ درآمد به زیر صبح تبسّم نمای مرغ ترنّم نواز مجلسیان سحر محرم اسرار عشق خلوتیان صبوح غرقه ی دریای راز قاتل مشتاق گو تیغ مکش در … ادامه

نشست شمع سحر ای چراغ مجلسیان خیز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 521 نشست شمع سحر ای چراغ مجلسیان خیز بیار باده و بشنو نوای مرغ سحرخیز سپیده نافه گشایست و باد غالیه افشان شراب مشک نسیمست و مشک غالیه آمیز کنون که غنچه بخندید و باد صبح برآمد بگیر داد صبوحی ز باده ی طرب انگیز چراغ مجلس مستان ز شمع … ادامه

ای شده بر مه ز شبه مُهره ساز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 520 ای شده بر مه ز شبه مُهره ساز با شبهت مار سیه مهره باز جادوی هاروت وشت دلفریب هندوی زنگی صفتت ترکتاز بزم صبوحی ز قدح برفروز رایت عشرت به چمن برفراز وصل گل و بلبل و فصل بهار زلف تو و ماه و شبان دراز شعله فروزان بفروزند … ادامه

چون کوته است دستم از آن گیسوی دراز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 519 چون کوته است دستم از آن گیسوی دراز زین پس من و خیالش و شبهای دیرباز امروز در جهان به نیازست ناز ما و او از نیاز فارغ و از ناز بی نیاز عشاق را اگر به حرم ره نمی دهند از ره چرا برند به آوازه ی حجاز … ادامه

کار من شکسته به سامان رسید باز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 518 کار من شکسته به سامان رسید باز درد من ضعیف به درمان رسید باز شاخ امید من گل صد برگ بار داد مرغ مراد من به گلستان رسید باز از بارگاه مکرمت عام خسروی تشریف خاص بین که به دربان رسید باز آدم که آب کوثرش از دیده رفته … ادامه

بستیم دل در آن سر زلف دراز باز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 517 بستیم دل در آن سر زلف دراز باز گشتیم صید آن صنم دلنواز باز مرغی که بود بلبل بستانسرای شوق همچون تذرو گشت گرفتار باز باز با ما اساس عربده و کین نهاده است آن چشم مست تیغ کش تزکتاز باز فلفل فکنده است بر آتش به نام ما … ادامه

ای دل ار صحبت جانان طلبی جان درباز

خواجوی کرمانی – غزل شماره 516 ای دل ار صحبت جانان طلبی جان درباز جان چه باشد دو جهان در ره جانان درباز مرد این راه نئی ورنه چو مردان رهش پای ننهاده از اول سر و سامان درباز در ره جان جهان جان و جهان باخته اند تو اگر اهل دلی دل چه بود … ادامه