مطرب بزن و غمزدگان را بنواز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 251 مطرب بزن و غمزدگان را بنواز باشد که دل سوخته آید بر ساز تا مرغ صراحی نکند آوازم چون کبک پریده کی به دست آیم باز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 251 مطرب بزن و غمزدگان را بنواز باشد که دل سوخته آید بر ساز تا مرغ صراحی نکند آوازم چون کبک پریده کی به دست آیم باز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 250 ای مرغ دلم کرده به کویت پرواز چشمم ز پی کبوتر وصل تو باز تا خود چه کند خیال زلف سیهت با این دل شوریده به شبهای دراز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 249 گفتم روزم گفت بدین روز مناز گفتم که شبم گفت مکن قصّه دراز گفتم زلفت گفت که در مار مپیچ گفتم خالت گفت برو مهره مباز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 248 نرگس بنگر که در دهان دارد زر مسکین چه کند که او همان دارد زر دانی که چرا غنچه دلش می خندد زان رو که مقیم در میان دارد زر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 247 می گفت دهل دوش به هنگام سحر کآوازه ی من جهان کند زیر و زبر چوگان بزدش بر دهن و گفت خموش بربسته دگر باشد و بررسته دگر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 246 گفتم مگذر گفت ز پیشم بگذر گفتم بنگر گفت که دیوانه نگر گفتم هیچم گفت نمی ارزی هیچ گفتم خاکم گفت که خاکت بر سر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 245 گفتم که به رویت چه کنم گفت نظر گفتم که ز کویت چه کنم گفت گذر گفتم که غمت چند خورم گفت مخور گفتم چه بود چاره ی من گفت سفر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 244 گفتم چه شوم تیغ تو را گفت سپر گفتم که ز تیرت چه کنم گفت حذر گفتم که چو اشکم چه بود گفت که سیم گفتم که چو رویم چه بود گفتا زر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 243 عیسی نفسا ز خسته دم باز مگیر یک دم نظر از اهل ندم باز مگیر ای یک دو نفس که از حیاتم باقیست ای اهل قدم ز من قدم باز مگیر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 242 سودای توام محرم راز اولیتر در مهر رخ تو دیده باز اولیتر زلف تو دراز خوشتر آید زان روی کان شب که بود با تو دراز اولیتر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 241 زلف بت من گفت که در دور قمر ماییم کشیده ماه را در چنبر خطّش ز کناره ای برون آمد و گفت بر بسته دگر باشد و بر رسته دگر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 240 رفتی ز برم ولی نرفتی ز ضمیر بازآی که جانی و ز جان نیست گزیر هر لحظه ز کوی تو کنم عزم سفر خونابه ی چشم من شود دامنگیر