بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 9 از 78 - ادبستان شعر پارسی

دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 834 دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ای در کشیده از شراب نیستی پیمانه ای گفت در مستان لایعقل به چشم عقل بین ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه ای گرچه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده ایم کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانه … ادامه

دیشب ای باد صبا گویی که جایی بوده ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 833 دیشب ای باد صبا گویی که جایی بوده ای پای بند چنین زلف دلگشایی بوده ای آشنایان را ز بوی خویش مست افکنده ای چون چمن پیرای باغ آشنایی بوده ای دسته بند سنبل سروی سرایی گشته ای خاکروب ساحت بستان‌سرایی بوده ای لاجرم پایت نمی‌آید ز شادی بر … ادامه

پرواز کن ای مرغ و به گلزار فرود آی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 832 پرواز کن ای مرغ و به گلزار فرود آی ور اهل دلی بر در دلدار فرود آی ور می طلبی خون دل خسته ی فرهاد چون کبک هوا گیر و به کهسار فرود آی ای باد صبا بهر دل خسته ی یاران یاری کن و در بندگی یار فرود … ادامه

پرده ی ابر سیاه از مه تابان بگشای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 831 پرده ی ابر سیاه از مه تابان بگشای روز را از شکن طره ی شبگون بنمای کاکل مشک فشان بر مه شب پوش مپوش سنبل غالیه سا بر گل خودروی مسای سپه شام بدان هندوی مشکین بشکن گوی خورشید بدان زلف چو چوگان بربای هر که در ابروی چون … ادامه

باز هر چند که در دست شهان دارد جای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 830 باز هر چند که در دست شهان دارد جای نیست در سایه اش آن یُمن که در پرِّ همای هر که زین گنبد گردنده کناری نگرفت چون مه نو به همه شهر شد انگشت نمای ای که امروز ممالک به تو آراسته است ملک را چون تو به یاد … ادامه

این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 829 این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده ای مرحبا کآرام جان مرغ زار آورده ای بهر جان بیقرار آدم خاکی نهاد نکهتی از روضه ی دارالقرار آورده ای وقت خوش بادت که وقت دوستان خوش کرده ای تا ز طرف بوستان بوی بهار آورده ای سرو ما را … ادامه

آتش اندر آب هرگز دیده ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 828 آتش اندر آب هرگز دیده ای عنبر اندر تاب هرگز دیده ای چون دهان بر لعل شورانگیز او پسته و عنّاب هرگز دیده ای شد نقاب عارضش زلف سیاه شام بر مهتاب هرگز دیده ای سنبل پر تاب هرگز چیده ای نرگس پر خواب هرگز دیده ای نرگسش در … ادامه

از مشک سوده دام بر آتش نهاده ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 827 از مشک سوده دام بر آتش نهاده ای یا جعد مشک فام بر آتش نهاده ای زلفت بر آب شست فکندست یا ز زلف بر طرف دانه دام بر آتش نهاده ای بازم به طرّه از چه دلاویز می کنی چون فلفلم مدام بر آتش نهاده ای زان لعل … ادامه

از برای دلم ای مطربه ی پرده سرای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 826 از برای دلم ای مطربه ی پرده سرای چنگ بر ساز کن و خوش بزن و خوش بسرای از حریفان صبوحی به جز از مردم چشم کس نگیرد به مئی دست من بی سر و پای چنگ اگر زانک ز بی همنفسی می نالد باری از همنفس خویش چه … ادامه

از لب شیرین چون شکّر نبات آورده ای

خواجوی کرمانی – غزل شماره 825 از لب شیرین چون شکّر نبات آورده ای وز حبش بر خسرو خاور برات آورده ای بت پرستان را محقق شد که این خط غبار از پی نسخ بتان سومنات آورده ای مهروزان را تب محرق به شکّر بسته ای یا خطی در شکّرستان بر نبات آورده ای خستگان … ادامه

قدحی ده، ای بر آتش تتقی ز آب بسته

خواجوی کرمانی – غزل شماره 824 قدحی ده، ای بر آتش تتقی ز آب بسته که به آفتاب ماند ز قمر نقاب بسته نظری کن ای ز رویت دل نسترن گشاده گذری کن ای ز بویت دم مشک ناب بسته قمرت به خال هندو خطی از حبش گرفته شکرت به خطّ مشکین تب آفتاب بسته … ادامه

زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 823 زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده مرا صد چشمه در چشم و تو را صد دیده در دیده نکرده در جهان کامی به جز وصلت تمنّا دل ندیده بر فلک روزی چو رخسارت قمر دیده من از آن گوی سیمینت چو چوگان گشته سرگشته وزان چوگان … ادامه