بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 10 از 78 - ادبستان شعر پارسی

زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 822 زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده گشوده آتش مهر تو آبم از دیده فروغ روی تو تا دیده ام ز زیر نقاب نمی رود همه شب آفتابم از دیده چو رنگ و بوی گل و سنبل تو کردم یاد گلم ز یاد برفت و گلابم از دیده شب … ادامه

زهی جمال تو خورشید مشرق دیده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 821   زهی جمال تو خورشید مشرق دیده به تنگی دهنت هیچ دیده نادیده سواد خطّ تو دیباچه ی صحیفه ی دل هلال ابروی تو طاق منظر دیده مه جبین تو بر آفتاب طعنه زده گل عذار تو بر برگ لاله خندیده ز شور زلف تو در شب نمی توانم … ادامه

دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه

خواجوی کرمانی – غزل شماره 820 دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه می رفت به سر وقت حریفان شبانه بر لاله ز نیلش اثر داغ صبوحی بر ماه ز مشکش گره جعد مغانه یاقوت به می شسته و آراسته خورشید مرغول گره کرده و کاکل زده شانه زلف سیهش را دل شوریده … ادامه

خسرو گل بین دگر ملک سکندر یافته

خواجوی کرمانی – غزل شماره 819 خسرو گل بین دگر ملک سکندر یافته باز بلبل باغ را طاووس پیکر یافته طائر میمون مینای فلک یعنی ملک دشت را از روضه ی فردوس خوشتر یافته می پرستان قدح کش نرگس سرمست را تَبشی و مُنغُر به دست از نقره و زر یافته عالم خاکی نسیم باد … ادامه

چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 818 چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده وآنگه کمینه خادم او عنبر آمده چشمت به ساحری شده در شهر روشناس زلفت به دلبری ز جهان بر سر آمده ساقی حدیث لعل لبت رانده بر زبان وآب حیات در دهن ساغر آمده ای سرو سیمتن ز کجا می رسی چنین دستی … ادامه

ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه

خواجوی کرمانی – غزل شماره 817 ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه زلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه می کشد هر لحظه ابرویش کمان بر آفتاب کی کند هر حاجبی با شاه خاور خرخشه ای مسلمانان اگر چشمش خورد خون دلم چون توانم کرد با آن ترک کافر خرخشه … ادامه

تخت خیری بین دگر بر تخته ی خارا زده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 816 تخت خیری بین دگر بر تخته ی خارا زده خیمه ی سلطان گل بر دامن صحرا زده دوستان در بوستان برگ صبوحی ساخته بلبلان گلبانگ بر طوطی شکرخا زده از شقایق در میان سبزه فرّاش ربیع چارطاق لعل بر پیروزه گون دیبا زده زرگر باد بهاری از کلاه سیم … ادامه

پری رخا منه از دست یک زمان شیشه

خواجوی کرمانی – غزل شماره 815 پری رخا منه از دست یک زمان شیشه قرابه پر کن و در گردش آر آن شیشه کنونکه پرده سرا زهره است و ساقی ماه شراب چشمه ی خورشید و آسمان شیشه خوشا میان گلستان و جام می بر کف کنار پر گل و نسرین و در میان شیشه … ادامه

بساز چاره ی این دردمند بیچاره

خواجوی کرمانی – غزل شماره 814 بساز چاره ی این دردمند بیچاره که دارد از غم هجرت دلی به صد پاره چگونه تاب تجلّی عشقت آرد دل چو تاب مهر تحمّل نمی کند خاره دلم چو خیل خیال تو در رسد با خون به بام دیده برآید روان به نظّاره مرا جگر مخور اکنون که … ادامه

برآمد ماهم از میدان سواره

خواجوی کرمانی – غزل شماره 813 برآمد ماهم از میدان سواره ز عنبر طوق و از زر کرده یاره گرفته از میان ما کناری ولی ما غرقه ی خون بر کناره شود در گردن جانم سلاسل خیال زلف او شبهای تاره به رویم گر بخندد چرخ گوید مگر در روز می بینم ستاره چو در … ادامه

ای ملک دلم خراب کرده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 812 ای ملک دلم خراب کرده در کشتن من شتاب کرده پیش لب لعلت آب حیوان خود را ز خجالت آب کرده رخساره ی لاله و سمن را از سنبل تر نقاب کرده جز زلف و رخت که دید روزی شب سایه ی آفتاب کرده پیرامن ماه خطّ سبزش نقشیست … ادامه

ای لبت خنده بر شراب زده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 811 ای لبت خنده بر شراب زده چشم من بر رهت گلاب زده شب مه پوش و ماه شب پوشت طعنه بر ابر و آفتاب زده هر شبی جادوان بابل را چشم مست تو راه خواب زده خط سبز تو از سیهکاری باز نقشی دگر بر آب زده هر دممم … ادامه