بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 8 از 78 - ادبستان شعر پارسی

ای رفته پیش چشمه ی نوش تو آب می

خواجوی کرمانی – غزل شماره 846 ای رفته پیش چشمه ی نوش تو آب می چشم تو مست خواب و تو مست و خراب می فرخنده روز آنک به روی تو هر دمش طالع شود ز مطلع جام آفتاب می اکنون که باد صبح گشاید نقاب گل آب فسرده را ز چه سازی نقاب می … ادامه

ای دلم ز زلف سیهت زنّاری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 845 ای دلم ز زلف سیهت زنّاری نافه ی مشک تتار از سر زلفت تاری خط مشکین تو از غالیه بر صفحه ی ماه گرد آن نقطه ی موهوم کشد پرگاری بر گل عارضت آن خال سیاه افتادست همچو زنگی بچه ای بر طرف گلزاری گر کسی برخورد از لعل … ادامه

ای دل اگر دیو نئی ملک سلیمان چه کنی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 844 ای دل اگر دیو نئی ملک سلیمان چه کنی با رخ آن جان جهان آرزوی جان چه کنی آن گل رخسار نگر نام گلستان چه بری وان قد و رفتار نگر سرو خرامان چه کنی باده خور و شادی بزی انده گیتی چه خوری حکمت یونان بطلب ملکت یونان … ادامه

ای ترک پریچهره بدین سلسله مویی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 843 ای ترک پریچهره بدین سلسله مویی شرط است که دست از من دیوانه بشویی بر روی نکو این همه آشفته نگردند سرّیست در اوصاف تو بیرون ز نکویی طوبی نشنیدیم بدین سرو خرامی خورشید ندیدیم بدین سلسله مویی ای باد بهاری مگر از گلشن یاری ور نفحه ی مشکین … ادامه

ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 842 ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهی روشن بگو حکایت آن ماه خرگهی بگذر ز بوستان نعیم و ریاض خلد ما را ز دوستان قدیم آور آگهی وقت سحر که باد صبا بوی جان دهد جان تازه کن به باده و باد سحرگهی ای ماه شب نقاب تو در … ادامه

ای آینه ی قدرت بیچون الهی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 841 ای آینه ی قدرت بیچون الهی نور رخت از طرّه ی شب برده سیاهی خط بر رخ زیبای تو کفرست بر اسلام رخسار و سر زلف تو شرع است و مناهی آن جسم نه جسم است که روحیست مجسّم وان روی نه رویست که سرّیست الهی در خرمن خورشید … ادامه

ای آفتاب رویت در اوج دلفروزی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 840 ای آفتاب رویت در اوج دلفروزی وی تیر چشم مستت در عین دیده دوزی در چنگ آرزویت سوزم چو عود و سازم چون چنگم ار بسازی چون عودم ار بسوزی رفتیم و روز وصلت روزی نبود ما را یا رب شب جدایی کس را مباد روزی ای شمع جمع … ادامه

ای از حیای لعل لبت آب گشته می

خواجوی کرمانی – غزل شماره 839 ای از حیای لعل لبت آب گشته می خورشید پیش آتش روی تو کرده خوی در مصر تا حکایت لعل تو گفته اند در آتش است شکّر مصری بسان نی شور تو در سر من شوریده تا به چند داغ تو بر دل من دلخسته تا به کی در … ادامه

اگر تو عشق نبازی به عمر خویش چه نازی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 838 اگر تو عشق نبازی به عمر خویش چه نازی که کار زنده دلان عشق بازی است نه بازی مرا به جور رقیبان مران ز کوی حبیبان درون کعبه چه باک از مخالفان حجازی میان حلقه ی رندان مگو ز توبه و تقوی بیان عشق حقیقی مجو ز عشق مجازی … ادامه

أرّوض الخُلدام مغنی الغوانی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 837 أرّوض الخُلدام مغنی الغوانی أضوء الخَدِ أم برقٌ یمانی رخت از آفتاب عالم‌افروز دُرفشان در نقاب آسمانی خدود الغید تحت الصُدغ ضاهت حَدایق طرّزت بالضمیران چو آن هندو ندیدم هیچ کافر سزاوار بهشت جاودانی نَشُقّ الجَیبَ مِن نشر الخرامی نحط الرجل فی ربع الغوانی چه باشد گر دمی در … ادامه

آب رخ ما بری و باد شماری

خواجوی کرمانی – غزل شماره 836 آب رخ ما بری و باد شماری خون دل ما خوری و باک نداری دست نگارین به روی ما چه فشانی ساعد سیمین به خون ما چه نگاری دل به سر زلف دلکش تو سپردیم گرچه تو با هیچ خسته دل نسپاری اینهمه دلها بری ز دست ولیکن خاطر … ادامه

بیار ای لعبت ساقی شرابی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 835 بیار ای لعبت ساقی شرابی بساز ای مطرب مجلس ربابی چو دور عشرت و جام است بشتاب که هر دم میکند دوران شتابی دل پر خون من چندان نماندست که بتوان کرد مستی را کبابی خوشا آن صبحدم کز مطلع جام برآید هر زمانی آفتابی الا ای باده پیمایان … ادامه