بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 24 از 78 - ادبستان شعر پارسی

چون ما به کفر زلف تو اقرار کرده ایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 654 چون ما به کفر زلف تو اقرار کرده ایم تسبیح و خرقه در سر زنّار کرده ایم خلوت نشین کوی خرابات گشته ایم تا خرقه رهن خانه ی خمار کرده ایم شوریدگان حلقه ی زنجیر عشق را انکار چون کنیم چو این کار کرده ایم ما را اگر چه … ادامه

چو چشم مست تو می پرستم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 653 چو چشم مست تو می پرستم چو دُرج لعل تو نیست هستم بیار ساقی شراب باقی که همچو چشم تو نیمه مستم نه خرقه پوشم که باده نوشم نه خود پرستم که می پرستم چو می چشیدم ز خود برفتم چو مست گشتم ز خود برستم ز دست رفتم … ادامه

چو برکشی علم قربت از حریم حرم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 652 چو برکشی علم قربت از حریم حرم ز ما به بادیه یادآر از طریق کرم ندانم این نفس روح بخش روحانی شمیم باغ بهشت است یا نسیم ارم رقوم دفتر دیوانگی نکو خواند کسی که بر دلش از بیخودی زدند رقم مسخّرت نشود تختگاه ملک وجود مگر گهی که … ادامه

چشم پر خواب گشودی و ببستی خوابم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 651 چشم پر خواب گشودی و ببستی خوابم وآتش چهره نمودی و ببردی آبم آنچنان تشنه ی لعل لب سیراب توام کآب سرچشمه ی حیوان نکند سیرابم دوش هندوی تو در روی تو روشن می گفت که مرا بیش مسوزان که قوی در تابم آرزو می کندم با تو شبی … ادامه

تو را که گنج گشودی ز زخم مار چه غم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 650 تو را که گنج گشودی ز زخم مار چه غم چو شاخ گل به کف آید ز نوک خارچه غم اگر هزار فعان کرده است بلبل مست چو غنچه پرده براندازد از هزار چه غم معاشری که مدام از قدح گزیرش نیست چو می ز جام فرح نوشد از … ادامه

تخفیف کن از دور من این باده که مستم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 649 تخفیف کن از دور من این باده که مستم وز غایت مستی خبرم نیست که هستم بر بوی سر زلف تو چون عود بر آتش می سوزم و می سازم و بادست به دستم در حال که من دانه ی خال تو بدیدم در دام تو افتادم و از … ادامه

تا چند به شادی می غمهای تو نوشم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 648 تا چند به شادی می غمهای تو نوشم از خلق جهان کسوت سودای تو پوشم هر چند که زلفت دل من گوش ندارد من سلسله ی زلف تو را حلقه به گوشم عیبم مکن از دود دلم در جگر افتاد با این همه آتش نتوانم که نجوشم چون چنگ … ادامه

بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 647 بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم قتیل غمزه ی خوانخوار ناتوان تو باشم گرم قبول کنی بنده ی کمین تو گردم ورم به تیر زنی ناظر کمان تو باشم کنم به قاف هوای تو آشیانه چو عنقا بدان امید که مرغی ز آشیان تو باشم دلم چو غنچه … ادامه

به گدایی به سر کوی شما آمده ایم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 646 به گدایی به سر کوی شما آمده ایم دردمندیم و به امید دوا آمده ایم نظر مهر ز ما باز مگیرید چو صبح که درین ره ز سر صدق و صفا آمده ایم دیگران گر ز برای زر و سیم آمده اند ما برین در به تمنای شما آمده … ادامه

به بلبلان که رساند نسیم باغ ارم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 645 به بلبلان که رساند نسیم باغ ارم به تشنگان که دهد آب چشمه ی زمزم مقیم در طیران است مرغ خاطر ما به گرد کوی تو همچون کبوتران حرم مرا به ناوک مژگان اگر کشی غم نیست شهید تیغ غمت را ز نوک تیر چه غم به نامه بهر … ادامه

بزن به نوک خدنگم که پیش دست تو میرم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 644 بزن به نوک خدنگم که پیش دست تو میرم چو جان فدای تو کردم چه غم ز خنجر و تیرم اسیر قید محبت سر از کمند نتابد گرم به تیغ برانی کجا روم که اسیرم به حضرتی که شهان را مجال قرب نباشد من شکسته به گردش کجا رسم … ادامه

بدانک بوی تو آورد صبحدم بادم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 643 بدانک بوی تو آورد صبحدم بادم وگرنه از چه سبب دل به باد می‌دادم عنان باد نخواهم ز دست داد کنون ولی چه سود که در دست نیست جز بادم مرا حکایت آن مرغ زیرک آمد یاد به پای خویش چو در دام عشقت افتادم ز دست دیده دلم … ادامه