هنگام صبوح خوش بود عاشق و مست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 113 هنگام صبوح خوش بود عاشق و مست دل داده ز دست و زلف دلدار به دست ور هست یقین که نیست با عمر وفا خوش باش که بگذرد به هر حال که هست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 113 هنگام صبوح خوش بود عاشق و مست دل داده ز دست و زلف دلدار به دست ور هست یقین که نیست با عمر وفا خوش باش که بگذرد به هر حال که هست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 112 هستی به همین نقش هیولانی نیست معنی به همین صورت انسانی نیست مانند خضر ز آب حیوان بگذر زیرا که بقا به روح حیوانی نیست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 111 هرگز به مراد من شبی روز نگشت بر من نفسی بی غم و حسرت نگذشت این رنگ شفق خون دل ریش من است در طاس افق ریخته از زرّین طشت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 110 هر چند که یک موی نیرزم بر دوست فرق از تن من تا به میانش یک موست کس بر رخ ما قطره ی آبی نچکاند جز دیده که آبروی ما جمله ازوست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 109 هر چند که شد چو باغ رضوان در و دشت امشب شب خرگه است نی موسم گشت بازآی که گر شمع زبان کرد دراز تیغ و کفن آورد که اینک سر و طشت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 108 هر چند فلک ز رتبتت برتر نیست بیرون ز جنابت فلکی دیگر نیست ابری به جهان همچو کفت درخور نیست بحری کس را چو دلت در بر نیست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 107 نرگس که مدام خوشدل و سرمستست زآن است که دست از قدح زر شستست در سوسن و سرو بین که معلوم کنی کآزاده زبان دراز و کوته دستست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 106 می گفت مگر ملامت از ما بگرفت چون لاله دلت زآتش سواد بگرفت از جزع یمن لؤلؤ لالا بفشاند اطراف مهش عقد ثریا بگرفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 105 مه ذره ای از مهر رخ مهوش ماست در پیش تو نیست روشن اینک پیداست سرو چمن از نشاط آن می نالد کو را گفتم به قامتش مانی راست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 104 ماهی که رخش فتنه ی دور قمرست لعل لب او طوطی و تنگ شکرست آن خال سیه بر لب لعلش گویی زنگی بچه ای خازن دُرج گهرست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 103 گفتم سخنت گفت مگو کم یادست گفتم عهدت گفت برو کان بادست گفتم کارم چو زلفت افتد در پای در تاب شد و گفت چنین افتادست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 102 گر سرو سهی به قدّ او ماند راست چوبین و دراز و ناتراشیده چراست ور قامت من نه ابرویش را همتاست پیوسته بگو راست که بهر چه دوتاست