هر دم که ز آب چشم ما آرد یاد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 125 هر دم که ز آب چشم ما آرد یاد بر چهره ز دیده دجله ریزد بغداد با سنگدلی هنوز می نالد کوه زین درد که داد جان شیرین فرهاد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 125 هر دم که ز آب چشم ما آرد یاد بر چهره ز دیده دجله ریزد بغداد با سنگدلی هنوز می نالد کوه زین درد که داد جان شیرین فرهاد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 124 مه نعل سمند باد جولان تو باد قندیل فلک شمع شبستان تو باد شیری که سپهر نیلگون بیشه ی اوست خاک کف کمتر سگ دربان تو باد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 123 ماهی که به سالی نکند از ما یاد روزی من دلسوخته را داد نداد زان دست که آن سرو ز ما آزادست از سرو قدش کجا توان بود آزاد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 122 گردون گرهی ز طاق ایوان تو باد بر سطح فلک عرصه ی میدان تو باد گر با تو عدو روی به میدان آرد چون گوی سرش در خم چوگان تو باد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 121 سلطان فلک بنده ی دربان تو باد قرص زر او ریزه ای از خوان تو باد مستوفی اقلیم دوم یعنی تیر دفترکش نایبان دیوان تو باد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 120 چون گلرخ ما پرده ز عارض بگشاد شد لاله ی دلسوخته از مهر چه شاد سوسن چو به بندگیش اقرار آورد سلطان بهارش خط آزادی داد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 119 چون باد صبا ز رویت آگاهی داد گل کرد قبا پیرهن و داد به باد نرگس چو بدید چشم خواب آلودت دیدم که سرش ز شرم در پیش افتاد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 118 ای اشک جواب دل تو چون خواهی داد کاسرار وی از پرده برون خواهی داد زآن رو که به خون جگرت پروردم تا چند گواهی ام به خون خواهی داد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 117 اجوف تن ناقصم خیالیست صحیح وین هجر مضاعفم وبالیست صحیح آن ماه لفیف موی معتلّ العین بر چین خط از حبش مثالیست صحیح
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 116 دارم چو میان او بدن یعنی هیچ گوید ز دهان او سخن یعنی هیچ گفتم چه تمنّا کنم از لعل لبت انگشت نهاد بر دهن یعنی هیچ
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 115 یاری که دلم ز غم بفرسود برفت بس دیر به دست آمد و بس زود برفت زان پیش که دود از آتشش برخیزد آتش به دلم درزد و چون دود برفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 114 یاری اگرت تیغ زند راحت ماست هم خلوت ما و خالی از خلوت ماست در حضرت او حضور ما ممکن نیست کانجا که بود حضور او غیبت ماست