ای هندوی تیغت به جهانگیری فاش
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 257 ای هندوی تیغت به جهانگیری فاش در بارگهت خسرو انجم فرّاش کی بود گمان بنده کز بندگیت چون پای برون نهد برون آید پاش
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 257 ای هندوی تیغت به جهانگیری فاش در بارگهت خسرو انجم فرّاش کی بود گمان بنده کز بندگیت چون پای برون نهد برون آید پاش
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 256 ای چشمه ی نوشت به روانبخشی فاش حیران شده در نقش جمالت نقاش هیچ است جهان از نظرم چون دل تنگ ور مهر رخ تو هست گو هیچ مباش
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 255 ای خواجه شه مملکت آرایی باش وآفاق بگیر و فارغ از شاهی باش خواهی که به منزلت جهانی باشی بگذر ز جهان و هر کجا خواهی باش
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 254 ای دل خبر گنج ز ویرانه بپرس وز جان خبر دلکش جانانه بپرس آن یار که بیگانه شمارد ما را گو حال رخ خویش ز بیگانه بپرس
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 253 سوز جگر شمع ز پروانه بپرس وز باده پرستان ره میخانه بپرس سروی تو پریچهره و من دیوانه جانا سخن راست ز دیوانه بپرس
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 252 هنگام گل و عید صیام است امروز بی باده ی پخته کار خام است امروز ای محتسب از باده مکن منع مرا هشیار در این وقت کدام است امروز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 251 مطرب بزن و غمزدگان را بنواز باشد که دل سوخته آید بر ساز تا مرغ صراحی نکند آوازم چون کبک پریده کی به دست آیم باز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 250 ای مرغ دلم کرده به کویت پرواز چشمم ز پی کبوتر وصل تو باز تا خود چه کند خیال زلف سیهت با این دل شوریده به شبهای دراز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 249 گفتم روزم گفت بدین روز مناز گفتم که شبم گفت مکن قصّه دراز گفتم زلفت گفت که در مار مپیچ گفتم خالت گفت برو مهره مباز
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 248 نرگس بنگر که در دهان دارد زر مسکین چه کند که او همان دارد زر دانی که چرا غنچه دلش می خندد زان رو که مقیم در میان دارد زر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 247 می گفت دهل دوش به هنگام سحر کآوازه ی من جهان کند زیر و زبر چوگان بزدش بر دهن و گفت خموش بربسته دگر باشد و بررسته دگر
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 246 گفتم مگذر گفت ز پیشم بگذر گفتم بنگر گفت که دیوانه نگر گفتم هیچم گفت نمی ارزی هیچ گفتم خاکم گفت که خاکت بر سر