بایگانی‌های پیام مشرق - صفحه 7 از 25 - ادبستان شعر پارسی

خوش آنکه رخت خرد را به شعله ای می سوخت

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 228 خوش آنکه رخت خرد را به شعله ای می سوخت مثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت تو هم ز ساغر می چهره را گلستان کن بهار خرقه فروشی به صوفیان آموخت دلم تپید ز محرومی فقیه حرم که پیر میکده جامی به فتویی نفروخت مسنج قدر سرود از نوای … ادامه

آشنا هر خار را از قصه ی ما ساختی

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 227 آشنا هر خار را از قصه ی ما ساختی در بیابان جنون بردی و رسوا ساختی جرم ما از دانه ای تقصیر او از سجده ای نی به آن بیچاره می سازی نه با ما ساختی صد جهان می روید از کشت خیال ما چو گل یک جهان و … ادامه

از ما بگو سلامی آن ترک تندخو را

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 226 از ما بگو سلامی آن ترک تندخو را کاتش زد از نگاهی یک شهر آرزو را این نکته را شناسد آن دل که دردمند است من گر چه توبه گفتم نشکسته ام سبو را ای بلبل از وفایش صد بار با تو گفتم تو در کنار گیری باز این … ادامه

هوای فرودین در گلستان میخانه می سازد

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 225 هوای فرودین در گلستان میخانه می سازد سبو از غنچه می ریزد ز گل پیمانه می سازد محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزد به طوف شعله ای پروانه با پروانه می سازد به ساز زندگی سوزی به سوز زندگی سازی چه بی دردانه می سوزد چه بی … ادامه

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 224 صورت نپرستم من بتخانه شکستم من آن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من در بود و نبود من اندیشه گمان ها داشت از عشق هویدا شد این نکته که هستم من در دیر نیاز من در کعبه نماز من زنار به دوشم من تسبیح به دستم من سرمایه … ادامه

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 223 بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است چمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است حنا ز خون دل نوبهار می بندد عروس لاله چه اندازه تشنه ی رنگ است نگاه میرسد از نغمه ی دل افروزی به معنی ای که برو جامه ی سخن تنگ است به چشم … ادامه

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 222 به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی که جهان توان گرفتن به نوای دلگدازی به متاع خود چه نازی که به شهر دردمندان دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی همه ناز بی نیازی همه ساز بی نوایی دل شاه لرزه گیرد ز گدای بی نیازی ز مقام من چه … ادامه

خیز و نقاب برگشا پردگیان ساز را

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 221 خیز و نقاب برگشا پردگیان ساز را نغمه ی تازه یاد ده مرغ نوا طراز را جاده ز خون رهروان تخته ی لاله در بهار ناز که راه می زند قافله ی نیاز را دیده ی خوابناک او گر به چمن گشوده ای رخصت یک نظر بده نرگس نیم … ادامه

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 220 به این بهانه درین بزم محرمی جویم غزل سرایم و پیغام آشنا گویم به خلوتی که سخن می شود حجاب آنجا حدیث دل به زبان نگاه می گویم پی نظاره ی روی تو می کنم پاکش نگاه شوق به جوی سرشک می شویم چو غنچه گر چه به کارم … ادامه

مرا ز دیده ی بینا شکایت دگر است

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 219 مرا ز دیده ی بینا شکایت دگر است که چون به جلوه درآیی حجاب من نظر است به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم شرر به مشت پر ما ز ناله … ادامه

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 218 می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر رست از یک بند تا افتاد در بندی دگر بر سر بام آ، نقاب از چهره بی باکانه کش نیست در کوی تو چون من آرزومندی دگر بس که غیرت می برم از دیده ی بینای خویش از نگه بافم به … ادامه

حلقه بستند سر تربت من نوحه گران

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 217 حلقه بستند سر تربت من نوحه گران دلبران، زهره وشان، گل بدنان، سیم بران در چمن قافله ی لاله و گل رخت گشود از کجا آمده اند این همه خونین جگران ای که در مدرسه جویی ادب و دانش و ذوق نخرد باده کس از کارگه شیشه گران خرد … ادامه