بایگانی‌های پیام مشرق - صفحه 6 از 25 - ادبستان شعر پارسی

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 240 بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان بی تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان در جهان است دل ما که جهان در دل ماست لب فروبند که این عقده گشودن نتوان دل یاران ز نواهای پریشانم سوخت من از آن نغمه تپیدم که سرودن نتوان ای صبا … ادامه

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 239 فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه این جلوت جانانه آن خلوت جانانه شادم که مزار من در کوی حرم بستند راهی ز مژه کاوم از کعبه به بتخانه از بزم جهان خوشتر از حور جنان خوشتر یک همدم فرزانه وز باده دو پیمانه هر کس نگهی دارد هر … ادامه

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 238 به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است تلاش چشمه ی حیوان دلیل کم طلبی است حدیث دل به که گویم چه راه برگیرم که آه بی اثر است و نگاه بی ادبی است غزل به زمزمه خوان پرده پست تر گردان هنوز ناله ی مرغان نوای زیر … ادامه

حسرت جلوه ی آن ماه تمامی دارم

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 237 حسرت جلوه ی آن ماه تمامی دارم دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش نه نشیبی نه فرازی نه مقامی دارم باده ی … ادامه

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 236 فریب کشمکش عقل دیدنی دارد که میر قافله و ذوق رهزنی دارد نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس بیا که عشق کمالی ز یک فنی دارد فرنگ گرچه سخن با ستاره می گوید حذر که شیوه ی او رنگ جوزنی دارد ز مرگ و زیست چه پرسی درین … ادامه

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 235 باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را ذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیار لعبت خاک ساختن می نسزد خدای را قصه ی دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی است خلوتیان کجا برم لذت های های را آه … ادامه

صد ناله ی شبگیری صد صبح بلا خیزی

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 234 صد ناله ی شبگیری صد صبح بلا خیزی صد آه شرر ریزی یک شعر دل آویزی در عشق و هوسناکی دانی که تفاوت چیست آن تیشه ی فرهادی این حیله ی پرویزی با پردگیان برگو کاین مشت غبار من گردیست نظر بازی خاکیست بلاخیزی هوشم برد ای مطرب مستم … ادامه

موج را از سینه ی دریا گسستن می توان

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 233 موج را از سینه ی دریا گسستن می توان بحر بی پایان به جوی خویش بستن می توان از نوایی می توان یک شهر دل در خون نشاند یک چمن گل از نسیمی سینه خستن می توان می توان جبریل را گنجشک دست آموز کرد شهپرش با موی آتش … ادامه

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 232 ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست تجلی دگری درخور تقاضا نیست به ملک جم ندهم مصرع نظیری را “کسی که کشته نشد از قبیله ی ما نیست” (1) اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست تو ره شناس نه ای … ادامه

دانه ی سبحه به زنار کشیدن آموز

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 231 دانه ی سبحه به زنار کشیدن آموز گر نگاه تو دو بین است ندیدن آموز پا ز خلوت کده ی غنچه برون زن چو شمیم با نسیم سحر آمیز و وزیدن آموز آفریدند اگر شبنم بی مایه تو را خیز و بر داغ دل لاله چکیدن آموز اگرت خار … ادامه

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 230 تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست با من میا که مسلک شبیرم آرزوست از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر باز این نگر که شعله ی درگیرم آرزوست گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو گفتم که خیر نعره ی تکبیرم آرزوست گفتند هر چه در دلت … ادامه

بیار باده که گردون به کام ما گردید

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 229 بیار باده که گردون به کام ما گردید مثال غنچه نواها ز شاخسار دمید خورم به یاد تنک نوشی امام حرم که جز به صحبت یاران رازدان نچشید فزون قبیله ی آن پخته کار باد که گفت چراغ راه حیات است جلوه ی امید نوا ز حوصله ی دوستان … ادامه