منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 288 منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار منم که پیش بتان نعره های هو زده ام دلم هنوز تقاضای جستجو دارد قدم به جاده ی باریک تر ز مو زده ام
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 288 منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار منم که پیش بتان نعره های هو زده ام دلم هنوز تقاضای جستجو دارد قدم به جاده ی باریک تر ز مو زده ام
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 287 کلک را ناله از تهی مغزی است قلم سرمه را صریری نیست
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 285 میخورد هر ذره ی ما پیچ و تاب محشری در هر دم ما مضمر است با سکندر خضر در ظلمات گفت مرگ مشکل زندگی مشکل تر است
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 284 آزادی بحر بطی می گفت بحر آزاد گردید چنین فرمان ز دیوان خضر رفت نهنگی گفت رو هر جا که خواهی ولی از ما نباید بی خبر رفت
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 283 نوای مزدور ز مزد بنده ی کرپاس پوش محنت کش نصیب خواجه ی ناکرده کار رخت حریر ز خوی فشانی من لعل خاتم والی ز اشک کودک من گوهر ستام امیر ز خون من چو زلو فربهی کلیسا را به زور بازوی من دست سلطنت همه گیر خرابه … ادامه
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 282 قسمت نامه ی سرمایه دار و مزدور غوغای کارخانه ی آهنگری ز من گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو نخلی که شه خراج برو می نهد ز من باغ بهشت و سدره و طوبا از آن تو تلخابه ای که درد سر آرد از آن من صهبای پاک آدم … ادامه
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 281 خطاب به انگلستان مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ عجبی نیست اگر توبه ی دیرینه شکست فکر نوزاده ی او شیوه ی تدبیر آموخت جوش زد خون به رگ بنده ی تقدیر پرست ساقیا تنگ دل از شورش مستان نشوی خود تو انصاف بده این همه هنگامه که … ادامه
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 280 خرابات فرنگ دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود این خرابات فرنگ است و ز تاثیر می اش آنچه مذموم شمارند نماید محمود نیک و بد را … ادامه
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 279 شعرا برونینگ بی پشت بود باده ی سر جوش زندگی آب از خضر بگیرم و در ساغر افکنم بایرون از منت خضر نتوان کرد سینه داغ آب از جگر بگیرم و در ساغر افکنم غالب “تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر بگدازم آبگینه و … ادامه
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 278 حکما لاک ساغرش را سحر از باده ی خورشید افروخت ورنه در محفل گل لاله تهی جام آمد کانت فطرتش ذوق می آینه فامی آورد از شبستان ازل کوکب جامی آورد برگسن نه می ای از ازل آورد نه جامی آورد لاله از داغ جگر سوز دوامی … ادامه
اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 277 لنین و قیصر لنین (1) بسی گذشت که آدم درین سرای کهن مثال دانه ته سنگ آسیا بودست فریب زاری و افسون قیصری خورد است اسیر حلقه ی دام کلیسیا بودست غلام گرسنه دیدی که بردرید آخر قمیص خواجه که رنگین ز خون ما بودست شرار آتش جمهور کهنه … ادامه