بایگانی‌های حرف د - صفحه 23 از 41 - ادبستان شعر پارسی

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

مولانا-غزل شماره 750   شاد شد جانم که چشمت وعده ی احسان نهاد ساده دل مردی که دل بر وعده ی مستان نهاد چون حدیث بی‌دلان بشنید جان خوش دلم جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را کو کلید خانه از همسایگان پنهان … ادامه

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد

مولانا-غزل شماره 749   مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد دی دل من می‌جهید و هر دو چشمم می‌پرید گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد من … ادامه

فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد

مولانا-غزل شماره 748   فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد چشم تو مخمور باد و جان ما خمار باد ای ز نوشانوش بزمت هوش‌ها بیهوش باد وی ز جوشاجوش عشقت عقل بی‌دستار باد چون زنان مصر جان را دست و دل مجروح باد یوسف مصری همیشه شورش بازار باد ساقیا از دست تو بس … ادامه

ای طربناکان ز مطرب التماس می‌کنید

مولانا-غزل شماره 747   ای طربناکان ز مطرب التماس می‌کنید سوی عشرت‌ها روید و میل بانگ نی کنید شهسوار اسب شادی‌ها شوید ای مقبلان اسب غم را در قدم‌های طرب‌ها پی کنید زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان عقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشی کنید نوبهاری هست با صد رنگ گلزار … ادامه

برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید

مولانا-غزل شماره 746   برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار هر یکی از نور روی او مزید اندر مزید چون در آن دور مبارک برج‌ها را می‌گذشت سوی برج آتشین عاشقان خود رسید در دلش یاد … ادامه

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود

مولانا-غزل شماره 745   آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود آمدم با … ادامه

رو ترش کردی مگر دی باده‌ات گیرا نبود

مولانا-غزل شماره 744   رو ترش کردی مگر دی باده‌ات گیرا نبود ساقی ات بیگانه بود و آن شه زیبا نبود یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا … ادامه

آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود

مولانا-غزل شماره 743   آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشم‌ها مستور بود شادی شب‌های ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبح‌ها کز یار پُر کافور بود از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می‌رسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش … ادامه

عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند

مولانا-غزل شماره 742   عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند کانک شاید خلق را آنکس نشاید عشق را زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند شاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو … ادامه

پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند

مولانا-غزل شماره 741   پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند خون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من ناله ی من او کند ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشد آنک در … ادامه

مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند

مولانا-غزل شماره 740   مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند بوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند کافر و مومن گر از خوی خوشش واقف شوند خوی را خود وا کند در حین و خو با او کند آفتابی ناگهان از روی او تابان شود پردها را بردرد … ادامه

قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند

مولانا-غزل شماره 739   قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیت سنگ‌ها را لعل سازد میوه را رنگین کند پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکر تا برِ سیمین تو احوال ما زرین … ادامه