بایگانی‌های حرف د - صفحه 22 از 41 - ادبستان شعر پارسی

بدرد مرده کفن را به سر گور برآید

مولانا-غزل شماره 762   بدرد مرده کفن را به سر گور برآید اگر آن مرده ی ما را ز بت من خبر آید چه کند مرده و زنده چو از او یابد چیزی که اگر کوه ببیند بجهد پیشتر آید ز ملامت نگریزم که ملامت ز تو آید که ز تلخی تو جان را همه … ادامه

چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد

مولانا-غزل شماره 761   چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد ز رخ ماه خصالش ز لطیفی وصالش همه را بخت فزون شد همه را کار برآمد ز دو صد روضه ی رضوان ز دو صد چشمه ی حیوان دو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد … ادامه

خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد

مولانا-غزل شماره 760   خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش … ادامه

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

مولانا-غزل شماره 759   دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده ی زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد غلطم … ادامه

دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد

مولانا-غزل شماره 758   دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت اگر او مهر تو دارد اگر … ادامه

وصف آن مخدوم می‌کن گر چه می‌رنجد حسود

مولانا-غزل شماره 757   وصف آن مخدوم می‌کن گر چه می‌رنجد حسود کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود گر چه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار چون پی مست از خمار غمزه ی مستش چه سود مست آن می گر نه‌ای می دو پی دستار و دل چونک دستار و دلت را … ادامه

علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود

مولانا-غزل شماره 756   علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود گر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منه علت ناصور تو گر زانک گرگ و دد شود هر درخت و باغ را داده بهاران بخششی هر درخت تلخ و شیرین آنچ می‌ارزد شود ای برادر … ادامه

شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود

مولانا-غزل شماره 755   شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود زانک شاهنشاه ما هم شاه و هم درویش بود شاه ما از پرده ی برجان چو خود را جلوه کرد جان ما بی‌خویش شد زیرا که شه بی‌خویش بود شاه ما از جان ما هم دور و هم نزدیک بود جان … ادامه

می‌خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید

مولانا-غزل شماره 754   می‌خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید روی‌ها را از جمال خوب او چون مه کنید مردگان کهنه را رویش دو صد جان می‌دهد عاشقان رفته را از روی او آگه کنید از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید جانب … ادامه

هم لبان می فروشت باده را ارزان کند

مولانا-غزل شماره 753   هم لبان می فروشت باده را ارزان کند هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو زهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود هر که را از جان برآرد عرقه ی … ادامه

هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند

مولانا-غزل شماره 752   هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند هم دلم قلاب و هم دل سکه ی شه می‌زند هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند هم دل من راه عیاران ابله می‌زند هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده هم دل من همچو دزدان نیمشب ره می‌زند گه … ادامه

هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد

مولانا-غزل شماره 751   هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندر کشد همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست حاش لله کان رقم بر طایفه ی … ادامه