بایگانی‌های حرف د - صفحه 21 از 41 - ادبستان شعر پارسی

به میان دل خیال مه دلگشا درآمد

مولانا-غزل شماره 774   به میان دل خیال مه دلگشا درآمد چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد بت و بت پرست و مومن همه در سجود رفتند چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد دل آهنم چو آتش چه خوش است در منارش نه که آینه شود خوش … ادامه

سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد

مولانا-غزل شماره 773   سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد به مثال ساقیان او به سبو و ساغر آمد نه سبوی او بدیدم نه ز ساغرش چشیدم که هزار موج باده به دماغ من برآمد بگشاد این دماغم پر و بال بی‌نهایت که به آفتاب ماند که به ماه و اختر آمد به … ادامه

صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

مولانا-غزل شماره 772   صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو به خدنگ غمزه ی تو که هزار لشکر آمد به حق دل … ادامه

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند

مولانا-غزل شماره 771   هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند نه که هر چه در جهان است نه که عشق جان آن است جز عشق هر چه … ادامه

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

مولانا-غزل شماره 770   همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد … ادامه

چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد

مولانا-غزل شماره 769   چه توقف است زین پس همه کاروان روان شد نگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای بی‌مر پی روز همچو سایه به طریق آسمان شد نه ز لامکان رسیدی همه چیز از آن کشیدی دل تو چرا نداند به خوشی به … ادامه

چمنی که جمله گل‌ها به پناه او گریزد

مولانا-غزل شماره 768   چمنی که جمله گل‌ها به پناه او گریزد که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد شجری خوش و خرامان به میانه ی بیابان که کسی به سایه ی او چو بخفت مست خیزد فلکی چو آسمان‌ها که بدوست قصد جان‌ها که زحل نیارد آنجا که به زهره برستیزد … ادامه

صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد

مولانا-غزل شماره 767   صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد ز صبا همی رسیدم خبری که می‌پزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد به رخان … ادامه

خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد

مولانا-غزل شماره 766   خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فراز گردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد چو فتاد سایه ی تو سوی مفسدان مجرم همه جرم‌های ایشان چله و نماز گردد چو رکاب مصطفایی سوی عفو … ادامه

هله نومید نباشی که تو را یار براند

مولانا-غزل شماره 765   هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه … ادامه

مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند

مولانا-غزل شماره 764   مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند مکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند همه را از تو چو خاشاک بر آن آب براند که همه شیوه ی می را دل خمار بداند کف او خار نشاند کف او گل شکفاند همه گل‌های نهانی ز دل خار بداند تو … ادامه

خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد

مولانا-غزل شماره 763   خنک آنکس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو … ادامه