بایگانی‌های حرف د - صفحه 20 از 41 - ادبستان شعر پارسی

آنک عکس رخ او راه ثریا بزند

مولانا-غزل شماره 786   آنک عکس رخ او راه ثریا بزند گر ره قافله ی عقل زند تا بزند آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست رسدش گر به نظر گردن فردا بزند گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل خیمه ی امن و امان بر سر غوغا بزند عمری باید تا … ادامه

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

مولانا-غزل شماره 785   ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند چو مه از روزن هر خانه که اندر تابیم از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند ناامیدان که فلک ساغر … ادامه

عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

مولانا-غزل شماره 784   عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند عاشقان را چو همه پیشه و بازار تویی عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند سُفها سوی مجالس گرو فرج و گلو فقها سوی مدارس پی تکرار شدند همه از سلسله ی عشق تو دیوانه شدند … ادامه

ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند

مولانا-غزل شماره 783   ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند باده ی عشق عمل کرد و همه افتادند همه را از تبش عشق قبا تنگ آمد کله از سر بنهادند و کمر بگشادند این همه عربده و تندی و ناسازی چیست نه همه همره و هم قافله و هم زادند ساقیا دست من و … ادامه

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد

مولانا-غزل شماره 782   خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید در سماع آمد و استاد همه مرغان شد خبرت هست که … ادامه

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد

مولانا-غزل شماره 781   در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد همچو سرو این تن من بی‌دل و جان برخیزد من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد بر حصار … ادامه

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد

مولانا-غزل شماره 780 بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید وآنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این … ادامه

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

مولانا-غزل شماره 779   همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد همه شب دیده ی من بر فلک استاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی خسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد نه … ادامه

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

مولانا-غزل شماره 778   از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود چاشنی شکر او ز دهن می‌نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می‌نرود بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می‌نرود جان پروانه ی مسکین ز پی … ادامه

ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند

مولانا-غزل شماره 777   ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند جان باقی خوش شاد معطر گیرند بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند ترک این شرب … ادامه

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند

مولانا-غزل شماره 776   عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند همه از کار از آن روی معطل شده‌اند چو از آن سر نگری موی به مو در کارند گر چه بی‌دست و دهانند درختان چمن لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند صد هزارند … ادامه

هله هش دار که در شهر دو سه طرارند

مولانا-غزل شماره 775   هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند ساقیانند که انگور نمی‌افشارند یار آن صورت غیبند که جان طالب … ادامه