بایگانی‌های حرف د - صفحه 18 از 41 - ادبستان شعر پارسی

باز شیری با شکر آمیختند

مولانا-غزل شماره 810 باز شیری با شکر آمیختند عاشقان با همدگر آمیختند روز و شب را از میان برداشتند آفتابی با قمر آمیختند رنگ معشوقان و رنگ عاشقان جمله همچون سیم و زر آمیختند چون بهار سرمدی حق رسید شاخ خشک و شاخ تر آمیختند رافضی انگشت در دندان گرفت هم علی و هم عمر … ادامه

طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید

مولانا-غزل شماره 809   طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید نقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید نقش‌های فسرده بی‌خبروار مرده ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید گوش‌هاشان ز گوشش اهل افسانه گردد چشم‌هاشان ز چشمش قابل منظر آید نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصان چون معاشر که گه گه در می … ادامه

عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

مولانا-غزل شماره 808   عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند اهل دینار کجا امت دیدار کجا گر چه دینار بشد لایق دیدار شدند

لحظه‌ای قصه کنان قصه تبریز کنید

مولانا-غزل شماره 807   لحظه‌ای قصه کنان قصه ی تبریز کنید لحظه‌ای قصه ی آن غمزه ی خونریز کنید در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع زلف او گر بفشانید عبربیز کنید بس زبان کز صفت آن لب او کند شود چون … ادامه

یا رب این بوی خوش از روضه جان می‌آید

مولانا-غزل شماره 806   یا رب این بوی خوش از روضه ی جان می‌آید یا نسیمی ست کز آن سوی جهان می‌آید یا رب این آب حیات از چه وطن می‌جوشد یا رب این نور صفات از چه مکان می‌آید عجب این غلغله از جوق ملک می‌خیزد عجب این قهقهه از حور جنان می‌آید چه … ادامه

یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید

مولانا-غزل شماره 805   یا رب این بوی که امروز به ما می‌آید ز سراپرده ی اسرار خدا می‌آید بوستان را کرمش خلعت نو می‌پوشد خستگان را ز دواخانه دوا می‌آید در نمازند درختان و به تسبیح طیور در رکوع است بنفشه که دوتا می‌آید هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد که … ادامه

صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند

مولانا-غزل شماره 804   صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند این دل خسته ی مجروح مرا جان آرند عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خواب ای بسا سیل که از دیده ی گریان آرند خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ما ساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند … ادامه

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

مولانا-غزل شماره 803   بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد پشت افلاک … ادامه

می‌رسد یوسف مصری همه اقرار دهید

مولانا-غزل شماره 802 می‌رسد یوسف مصری همه اقرار دهید می‌خرامد چو دو صد تنگ شکر بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید وز پی صدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمع رندان و حریفان همه یک رنگ شدیم گروی‌ها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر و ز ایمان … ادامه

عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید

مولانا-غزل شماره 801   عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید دولتی هست حریفان سر دولت خارید چو شکر یک دل و آغشته ی این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکو مقدارید دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنید که امیران دو صد خرمن و صد انبارید با چنین لاله رخان روح چرا … ادامه

گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود

مولانا-غزل شماره 800   گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود ور به یاری و کریمی شبکی روز آری از برای دل پرآتش یاران چه شود ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد کوری دیده ی ناشسته ی شیطان چه شود ور بگیرد ز بهاران … ادامه

سفره کهنه کجا درخور نان تو بود

مولانا-غزل شماره 799   سفره ی کهنه کجا درخور نان تو بود خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود در زمانی که بگویی هله هان تان چه کم است کو زبانی که مجابات زبان تو بود گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست چه غم است از سیهی چونک از آن تو بود … ادامه