بایگانی‌های حرف د - صفحه 17 از 41 - ادبستان شعر پارسی

عشق اکنون مهربانی می‌کند

مولانا-غزل شماره 822   عشق اکنون مهربانی می‌کند جان جان امروز جانی می‌کند در شعاع آفتاب معرفت ذره ذره غیب دانی می‌کند کیمیای کیمیاسازست عشق خاک را گنج معانی می‌کند گاه درها می‌گشاید بر فلک گه خرد را نردبانی می‌کند گه چو صهبا بزم شادی می‌نهد گه چو دریا درفشانی می‌کند گه چو روح الله … ادامه

خنده از لطفت حکایت می‌کند

مولانا-غزل شماره 821   خنده از لطفت حکایت می‌کند ناله از قهرت شکایت می‌کند این دو پیغام مخالف در جهان از یکی دلبر روایت می‌کند غافلی را لطف بفریبد چنان قهر نندیشد جنایت می‌کند وان یکی را قهر نومیدی دهد یأس کلی را رعایت می‌کند عشق مانند شفیعی مشفقی این دو گمره را حمایت می‌کند … ادامه

هر چه آن خسرو کند شیرین کند

مولانا-غزل شماره 820   هر چه آن خسرو کند شیرین کند چون درخت تین که جمله تین کند هر کجا خطبه بخواند بر دو ضد همچو شیر و شهدشان کابین کند با دم او می‌رود عین الحیات مرده جان یابد چو او تلقین کند مرغ جان‌ها با قفس‌ها برپرند چونک بنده پروری آیین کند عالمی … ادامه

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

مولانا-غزل شماره 819   اندک اندک جمع مستان می‌رسند اندک اندک می پرستان می‌رسند دلنوازان نازنازان در ره اند گلعذاران از گلستان می‌رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می‌رسند جمله دامن‌های پر زر همچو کان از برای تنگدستان می‌رسند لاغران خسته از مرعای عشق فربهان و تندرستان می‌رسند جان … ادامه

ساقیان سرمست در کار آمدند

مولانا-غزل شماره 818   ساقیان سرمست در کار آمدند مستیان در کوی خمار آمدند حلقه حلقه عاشقان و بی‌دلان بر امید بوی دلدار آمدند بلبلان مست و مستان الست بر امید گل به گلزار آمدند هین که مخموران در این دم جوق جوق بر در ساقی به زنهار آمدند یک ندا آمد عجب از کوی … ادامه

چون مرا جمعی خریدار آمدند

مولانا-غزل شماره 817   چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند همچو نغزان روز شیوه می‌کنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند شکر کز آواز من این خفتگان خواب را هشتند و بیدار آمدند کاش بیداری برای حق بدی اینک … ادامه

خلق می‌جنبند مانا روز شد

مولانا-غزل شماره 816   خلق می‌جنبند مانا روز شد روز را جان بخش جانا روز شد چند شب گشتیم ما و چند روز در غم و شادی تو تا روز شد در جهان بس شهرها کانجا شبست اندر این ساعت که اینجا روز شد در شب غفلت جهانی خفته‌اند زآفتاب عشق ما را روز شد … ادامه

شهر پر شد لولیان عقل دزد

مولانا-غزل شماره 815   شهر پر شد لولیان عقل دزد هم بدزدد هم بخواهد دستمزد هر که بتواند نگه دارد خرد من نتانستم مرا باری ببرد گرد من می‌گشت یک لولی پریر همچنینم برد کلی کرد و مرد کرد لولی دست خود در خون من خون من در دست آن لولی فسرد تا که می‌شد … ادامه

بار دیگر یار ما هنباز کرد

مولانا-غزل شماره 814   بار دیگر یار ما هنباز کرد اندک اندک خوی از ما بازکرد مکرهای دشمنان در گوش کرد چشم خود بر یار دیگر باز کرد هر دم از جورش دل آرد نو خبر غم دل ترسنده را غماز کرد رو ترش کردن بر ما پیشه ساخت یک بهانه جست و دست انکاز … ادامه

خنب‌های لایزالی جوش باد

مولانا-غزل شماره 812 خنب‌های لایزالی جوش باد باده نوشان ازل را نوش باد تیزچشمان صفا را تا ابد حلقه‌های عشق تو در گوش باد دوش گفتم ساقی اش را هوش دار ساقی اش گفتا مرا بیهوش باد ای خدا از ساقیان بزم غیب در دو عالم بانگ نوشانوش باد عقل کل کو راز پوشاند همی … ادامه

آن شکرپاسخ نباتم می‌دهد

مولانا-غزل شماره 811   آن شکرپاسخ نباتم می‌دهد وآنک کشتستم حیاتم می‌دهد آنکه در دریای خونم غرقه کرد یونس وقتم نجاتم می‌دهد در صفات او صفاتم نیست شد هم صفا و هم صفاتم می‌دهد رخت را برد و مرا درویش کرد نک ز یاقوتش زکاتم می‌دهد اسب من بستد پیاده مانده‌ام وز دو رخ آن … ادامه