کافر نشدی حدیث ایمان چه کنی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1911 کافر نشدی حدیث ایمان چه کنی بی جان نشدی حدیث جانان چه کنی در مشغله ی نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چه کنی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1911 کافر نشدی حدیث ایمان چه کنی بی جان نشدی حدیث جانان چه کنی در مشغله ی نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چه کنی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1910 غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو پناغم داری گویی که تو را ام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1909 غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خیر بود رخ زردی گفتا چه کنم که شادیئی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1908 عید آمد و هر کس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو تویی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1907 عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من نشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1906 عشقت صنما چه دلبری ها کردی در کشتن بنده ساحری ها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نئی چه کافری ها کردی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1905 عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گرد انگیزی عشق آن باشد که چون درآیی به سماع جان دربازی وز دو جهان برخیزی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1904 عانیت حمامة تحاکی حالی تبکی و تنوح فوق غصن عالی او ناله همیکرد و منش میگفتم می نال بر این پرده که خوش می نالی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1903 عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گلرخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1902 عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1901 صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما میخندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1900 شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی