ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 183 ای جان جهان جان و جهان باقی نیست جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست بر کعبه ی نیستی طوافی دارد عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 183 ای جان جهان جان و جهان باقی نیست جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست بر کعبه ی نیستی طوافی دارد عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 182 ای تن تو نمیری که چنان جان با توست ای کفر طربفزا که ایمان با توست هر چند که از زن صفتان خسته شدی مردی به صفت همت مردان با توست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 181 ای بیخبر از مغز شده غره به پوست هشدار که در میان جان داری دوست حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 180 ای بنده بدان که خواجه ی شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگویی از قیاسی گویی او قصه ز دیده می کند فرق اینست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 179 ای آنکه درین جهان چو تو پاکی نیست زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست زین طعنه در این راه بسی خواهد بود با ما تو چگونهای دگر باکی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 178 ای آمده بامداد شوریده و مست پیداست که باده دوش گیرا بوده است امروز خرابی و نه روز گشتست مستک مستک به خانه اولیست نشست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 177 ای آب حیات قطره از آب رخت وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت گفتم که شب دراز خواهم مهتاب آن شب شب زلف توست و مهتاب رخت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 176 او پاک شده است و خاص کو در حرم است در کهنه بدان رود که نقد درم است قلاب نشاید که شود با او یار از صد بجهد یکی اگر محترم است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 175 انصاف بده که عشق نیکوکار است زانست خلل که طبع بدکردار است تو شهوت خویش را لقب عشق نهی از شهوت تا به عشق ره بسیار است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 174 اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه ی خوب ما نگاری دگر است والله که به عشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان بهاری دگر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 173 اندر دل من درون و بیرون همه او است اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست این جای چگونه کفر و ایمان گنجد بیچون باشد و جود من چون همه اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 172 امشب هر دل که همچو مه در طلب است ماننده ی زهره او حریف طرب است از آرزوی لبش مرا جان به لب است ایزد داند خموش کاین شب چه شب است