ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 195 ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون مینزند رهی ره او که زده است او می داند که عشق را نیک و بد است نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 195 ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون مینزند رهی ره او که زده است او می داند که عشق را نیک و بد است نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 194 ای ساقی اگر سعادتی هست تو راست جانی و دلی و جان و دل مست تو راست اندر سر ما عشق تو پا می کوبد دستی میزن که تا ابد دست تو راست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 193 ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست با یاد لبت از لب تو محرومم ای یاد لبت حجاب لب های تو دوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 192 ای دوست مکن که روزها را فرداست نیکی و بدی چو روز روشن پیداست در مذهب عاشقی خیانت نه رواست من راست روم تو کج روی ناید راست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 191 ای دل تو و درد او که درمان اینست غم میخور و دم مزن که فرمان اینست گر پای بر آرزو نهادی یک چند کشتی سگ نفس را و قربان اینست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 190 ای دل تا ریش و خسته می دارندت دیوانه و پای بسته می دارندت ماننده ی دانهای که مغزی داری پیوسته از آن شکسته می دارندت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 189 ای در دل من نشسته شد وقت نشست ای توبه شکن رسید هنگام شکست آن باده ی گلرنگ چنین رنگی بست وقت است که چون گل برود دست به دست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 188 ای خواجه تو را غم جمال و جاهست و اندیشه ی باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 187 ای خرمنت از سنبله ی آب حیات انبار جهان پر است از تخم موات ز انبار نخواهم که پر است از خیرات بر خرمن من خود نویسم امشب تو برات
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 186 ای حسرت خوبان جهان روی خوشت وی قبله ی زاهدان دو ابروی خوشت از جمله صفات خویش عریان گشتم تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 185 ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن راه دلم آگاه است زیرا دل من چو آب صافی و خوش است آب صافی آینهدار ماه است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 184 ای جان خبرت هست که جانان تو کیست وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست ای تن که به هر حیله رهی می جویی او میکشدت ببین که جویان تو کیست