این جو که تو راست هر کسی جویان نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 207 این جو که تو راست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که کار نامردان نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 207 این جو که تو راست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که کار نامردان نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 206 این جمله شراب های بیجام کراست ما مرغ گرفتهایم این دام کراست از بهر نثار عاشقان هر نفسی چندین شکر و پسته و بادام کراست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 205 این چرخ و فلک ها که حد بینش ماست در دست تصرف خدا کم ز عصاست هر ذره و قطره گر نهنگی گردد آن جمله مثال ماهیی در دریاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 204 این چرخ غلام طبع خود رایه ی ماست هستی ز برای نیستی مایه ی ماست اندر پس پردهها یکی دایه ی ماست ما آمده نیستیم این سایه ی ماست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 203 این بانک خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست تا می رود او کجا رود آن منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 202 ای لعل و عقیق و در دریای درست فارغ از جای و پای بر جای درست ای خواجه ی روح و روحافزای درست دیر آمدنت رواست دیرآی درست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 201 ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 200 ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بست شود آب چه و آب جو بدین ممتاز است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 199 ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست گر موی شوی موی تو را گنجانیست روز آمد و روز هر چراغی که فروخت در شعله ی آفتاب جز رسوا نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 198 ای طالب اگر تو را سر این راهست واندر سر تو هوای این درگاهست مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست خوش گفتن لا اله الا الله است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 197 ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست بی خوابی من گزاف و سردستی نیست خوابم چو ملک بر آسمان پریدهست زیرا جسدم بسی درین پستی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 196 ای شب چه شبی که روزها چاکر توست تو دریایی و جان جان در بر توست اندر دل تو شعله زنانست امشب آن آتش و آن فتنه که اندر سر توست