چیزیست که در تو بی تو جویان ویست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 291 چیزیست که در تو بی تو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست ماننده ی گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد و آن آن ویست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 291 چیزیست که در تو بی تو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست ماننده ی گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد و آن آن ویست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 290 چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمی دانی و سرگشته شدی یا می دانی ز کاسدی کارت نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 289 چون دید مرا مست به هم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبه ی ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 288 چون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جهان هلاکت و پایان نیست گر خیره سری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیف تر امکان نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 287 چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح می بودم امروز چنانم که قدح مست منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 286 چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانهای همی زد شبها است کآیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمیآید راست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 285 چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 284 چشم تو ز روزگار خونریزتر است تیر مژه ی تو از سنان تیزتر است رازی که بگفتهای به گوشم واگوی زان روی که گوش من گرانخیزتر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 283 چشمت که همه جهان فسونش بگرفت درد حسد حسود چونش بگرفت سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست از بس عاشق که کشت خونش بگرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 282 جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 281 جانی که شراب عشق از آن سو خورده است وز شیره ی باغ آن نکو رو خوردهاست آن باغ گلوی او بگیرد گوید خونش ریزم که خون ما او خورده است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 280 جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است میران همه گنج ها به ویرانه نهند ویرانه ی ما ز گنج ویرانه شده است