از درد چو جان تو به فریاد آید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 519 از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 519 از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 518 از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانی که در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 517 از تاب تو بی یار عدو میماند در بزم تو بی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 516 از آدمیی دمی به جایی ارزد یک موی کز او فتد به کانی ارزد هم آدمیی بود که از صحبت او نادیدن او ملک جهانی ارزد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 515 از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگ ها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز باده ی عشق مرد بیشرم شود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 514 از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر همه دفها بزنید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 513 از آتش عشق تو جوانی خیزد در سینه جمال های جانی خیزد گر میکشیم بکش حلالست تو را کز کشته ی دوست زندگانی خیزد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 512 از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 511 از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند دریچهایست از دل سوی دل چه جای دریچهای که دیوار نماند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 510 اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه به لقب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 509 آهو بدود چو در پیش سگ بیند بر اسب دونده حمله و تک بیند چندان بدود که در تنش رگ بیند زیرا که صلاح خود را در این یک بیند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 508 آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد