
شعر نخست:
بارها دلم را به خاک سپرده بودم
و بهحضور خویش در میان آدمیان گریسته بودم .
ای عشق
من تو را تنها در تلاقی دو قلب تجربه نکردهام
که در جدایی خاک و خدا
در آزمون سالها دوری
از این پاره خاک .
اما اکنون ای عشق
حتی نمیتوان گلی را
در گلدانی
بهجای خالیت گذاشت.
ما در میان کیانیم؟
این برگزیدگان خدا کیانند؟
پس من،لاجرم عشق را
من تنها
در تلاقی دو قلب
دو نگاه
تجربه نکردهام
که در جدایی خاک و خدا .
شعر دوم:
این بندیان
که سرود سپیده را
بههنگام کوچ آفتاب
بر بام عمر میخوانند
آزمونشان
پرواز و آواز بود
در تلاقی گرگ و میش
از خوف هفت دریای نومیدی
سواران،از خواب دراز افق گذشتند
و سرنوشت ما را
در فردای دیگر
در کمینگاه گرگ نوشتند .
خونِ بندیان ،از مَکمنِ سربازان جوشید
و هزاران سر،همچون نیزههایی از خون
بر خاک وطن دمید .
سپیده روشن شد
از خونِ بندیان،
نوزادگانِ گهوارههای تاریخ
از خواب فردا برخاستند
و برشانهی شهامت ما
هر یک ستاره ای شدند .
شعر سوم:
آن ستاره
که فواره ی روشناییش
در پگاه شهادت فرو نشست
خاکش اکنون میعادگاه قبایل است .
آن ستاره
که درمان خاکش خلاصیش بود
و پشت به قانون جنگل کرد
هستیش را انگار بر کف باد گذاشت .
آن ستاره
که فواره روشناییش
در فردای فریادی فرو نشست
ناقوس صدایش اکنون در خاک میتپد .
شعر چهارم:
با پاهای برهنه از دریا می آمدم
تا انتهای غروب
وقتی که کـفش هایم پر از دانه های شن بود
وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم
دریا پر از مهتاب بود .
وقتی چشم منتظرم،ستاره ها را بدرقه می کرد
سپیده ی اندوه سر زد
و تنها مرغان سپیدی
وقتی که تو را میان خلوت ساحل
و دریای مسافر گم کردم.
واژگان کلیدی: اشعار عظیم خلیلی،نمونه شعر عظیم خلیلی،شاعر عظیم خلیلی،شعرهای عظیم خلیلی،شعری از عظیم خلیلی،یک شعر از عظیم خلیلی،شعر نو عظیم خلیلی.









