اشعار مهرداد فلاح

 

شعر نخست:

غمي ندارم!

سايه برای درد دل از صادق گرفته ام

سگ ها که به هم -البته به من -پارس می کنند

رو می کنم به ديوار

اين کشيش انحصاری

گوشی هميشه برای شنيدن دارد

گيرم که حرفی نمی زند تسکين نمی دهد

کار و بارم را گذاشته ام اين روز ها بر زمين بپوسد

لبی گرم آماده دارم هنوز

کسی نمی خواهد ببوسد؟


شعر دوم:

 دارم دوباره کلاغ می شوم ،نترسيد!

جار نمی کشم

روی آنتن که می روم

بر گيرنده های شما خش می افتد

می روم روی درختی در پارک

می گذارم که چشم های گرسنه بر نيمکت

سير نگاهم کنند

کاری به کار کسی ندارم

روی اين برف

جای پای خودم را می کارم

اين روز نامه ای که من خبر نگارش هستم

تا به دست شما برسد آب می شود

جار چرا بزنم!؟


شعر سوم:

از آن قماش نيست که هاله ای قشنگ

پيچد دور سرش

به دستش چنگ

نرم بيايد به خواب مان،لا لا بخواند

اين فرشته کارش را خوب

می داند چه کند تا دود از سرمان بلند

داد مان هوا

پرسه در آسمان چندم هم نمی زند

زير همين زمين

جايی ميان آتش و چه می دانم

برای خودش حالی

هيچ هم منتظر نمی نشيند يکی صدايش

همين که لبريز

بال و پری می تکاند و ديگر

احدی جلو دارش

ملاحظه؟اصلا!

رشوه؟ابدا!

زير پايش که بيفتند هم-می افتند- عين خيالش

نرده و پرچين نمی شناسد

کارش پرده دری ست

ديوار بتن هم که کشيده باشيم دور خودمان… آوار!

هر چه زباله … آشکار!


شعر چهارم:

شلوغ کرده اند که صدا به صدا نمی رسد،نه؟

شنیده ام که پرده شن را پس زده

از دست بیابان گریخته

به خیابان ریخته اند

می گویند راست راست راه می روند

کسی به آنان دست بند نمی زند،حقیقت دارد؟

راست است که دروغ بال درآورده

از این شهر به آن شهر می رود،،الو؟

کلاغ هاچرا با قيچی هاشان به جان اين سيم ها نمی افتند؟

عام الفيل دوباره چرا تکرار نمی شود؟

می گويند زلزله زير همين خيابان ها خواب رفته است

بيدار نمی شود آخر،چرا،الو!؟


شعر پنجم:

نترس،این پسر این سهرابی که من می شناسم

خیال مردن ندارد!

زخم کهنه اش را برمی دارد

توی کوچه ها وُ خیابان ها راه می افتد،جار می کشد

این طورهاست که عاقبت

رخش را به نام خودش می کُند،دور بر می دارد

آهای،مراقب این بچه ها باش!

پشت این میدان

مدرسه ای ست که تابستان هم نمی تواند دَرش را ببندد

بچه ها را دور این دایره آن قدر می چرخانند

که نقش پدر را از بر می خوانند

روی صحنه

به هر کس که دشنه را دقیق تر،بیست می دهند

غصه نخور،این پرده ای که من می بینم

تمامی ندارد!

بروم شاهنامه را دوباره بنویسم


 واژگان کلیدی: اشعار مهرداد فلاح،نمونه شعر مهرداد فلاح،شاعر مهرداد فلاح،شعرهای مهرداد فلاح،یک شعر از مهرداد فلاح،شعری از مهرداد فلاح،شعر نو مهرداد فلاح.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها