ورود-ثبت نام

پرده کس نشد اين پرده ی ميناگون

پروین اعتصامی – قصیده شماره 42

پرده ی میناگون

پرده کس نشد اين پرده ی ميناگون

زشترویى چه کند آينه ی گردون

نام را ننگ بکشت و تو شدى بدنام

وام را نفس گرفت و تو شدى مديون

تو درين نيلپرى طشت، چو بنديشى

چو يکى جامه ی شوخى و قضا صابون

گهرى کز صدف آز و هوى بردى

شبهى بود که کردى چو گهر مخزون

چند اى نور، قرينى تو بدين ظلمت

چند اى گنج به خاک سيهى مدفون

کرد اى طائر وحشى که چنين رامت

چون به کنج قفس افکند قضايت، چون

به در آى از تن خاکى و ببين آنگه

که چه تابنده گهر بود در آن مکنون

مچر آزاده که گرگست درين مکمن

مخور آسوده که زهرست درين معجون

چه شدى دوست برين دشمن بي رحمت

چه شدى خيره برين منظر بوقلمون

بهر سود آمدى اينجا و زيان کردى

کرد سوداگر ايام تو را مغبون

پشته ی آز چو خم کرد روان را پشت

به چه کار آيدت اين قد خوش موزون

شبروان فلک از پاى درآرندت

از گليم خود اگر پاى نهى بيرون

برحذر باش ازين اژدر بى پروا

که نينديشد از افسونگر و از افسون

دهر بر جاست، تو ناگاه شوى زان کم

چرخ برپاست، تو يک روز شوى وارون

رفت ميبايد و زين آمدن و رفتن

نشد آگه نه ارسطو و نه افلاطون

توشه اى گير که بس دور بود منزل

شمعى افروز که بس تيره بود هامون

تو چنين گمره و ياران همه در مقصد

تو چنين غرقه و دريا ز دُرر مشحون

عامل سودگر نفس مکن خود را

تا که هر دم نشود کار تو ديگرگون

آنچه مقسوم شد از کار گه قسمت

دگر آن را نتوان کرد کم و افزون

دى و فردات خيالست و هوس، پروين

اگرت فکرت و رایيست، بکوش اکنون

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها