
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 109
مدتی شد دل گمگشته نیامد خبرش
یا رب از چرخ جفاپیشه چه آمد به سرش
عهد کردم که بروبم به مژه میکدهها
گر غریبم به سلامت برسد از سفرش
ای صبا گر روی از خطه ی چین زلفش
پرسش دل بنما بلکه بیابی اثرش
حال دل عرضه نمایید بر پیر مغان
تا مگر یاد کند وقت دعای سحرش
بامیدی که سفر کرده ام آید روزی
دمبدم آب زند چشم ترم رهگذرش
تا که اسرار بیابد دل گمگشته ی خویش
کرده نذر سگ کویی همه لخت جگرش



