
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 110
دوش به گوشم رساند نکته ی غیبی سروش
غبغب ساقی ببوس قرقف باقی بنوش
در همه جا با همه دیده به دلدار دوز
از غم عشقش بگو در ره وصلش بکوش
سینه به خار غمش تا بتوان می خراش
بهر گل عارضش تا بتوان می خروش
جز ره مهرش مپوی غیر حدیثش مگوی
شارع میخانه جوی سبحه به ساغر فروش
تا ز تو باشد اثر نبود از آنت خبر
نیست در این ره بتر دشمنی از عقل و هوش
بر سر کوی فنا سرخوش و رندانه رو
قفل خموشی به لب وز تف جان دل به جوش
نقد بلا کآورند بر سر بازار عشق
گر بستانند خیز جنس دل و جان فروش
بر در پیر مغان باش کمین بنده ای
دست ادب بر میان حلقه ی فرمان به گوش
غاشیه ی دولتش خیل ملایک کشند
هر که به جان میکشد بار دلی را به دوش
مشرب رندی کجا مرتبه ی زهد کو
طعن به رندان مزن زاهد خودبین خموش
چون ز نکو جز نکو نآید و یک بیش نیست
هیچ نکوهش مکن دیده ی بدبین بپوش
بنده ی احرار شو طالب دیدار شو
واقف اسرار شو پند وی از جان نیوش