ورود-ثبت نام

اندر آمد ز در خلوت دل یار سحر

شمس مغربی – غزل شماره 98

اندر آمد ز در خلوت دل یار سحر

گفت کس را مکن از آمدنم هیچ خبر

گفتمش کی ز تو یابم اثری گفت آندم

که نماند ز تو در هر دو جهان رسم و اثر

گفتمش دیده ی من تاب جمالت آرد

گفت آرد چو شوم چشم تو را نور بصر

گفتمش هیچ توان در تو نظر کرد دمی

گفت آری چو شوم جمله ذات تو نظر

گفتمش هیچ توان در تو رسیدن، گفتا

در من آن کس برسد که کند از خویش گذر

گفتمش هیچ تو را در دو جهان هست مثال

گفت در صورت و معنی ات زمانی بنگر

گفتمش من چه ام و تو چه و عالم چیست

گفت من دانه ام و تو ثمر و کون شجر

روی من بحر تجای طلبید مظهر پاک

نیست خالی بجهان پاکتر از وی مظهر

گفتمش مغربیت درخور اگر هست بگو

گفت او روی مرا هست به وجهی درخور

رومی اش بهر تجلی طلبد مظهر پاک

نیست حالی به جهان پاک تر از وی مظهر

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها