آنکه عمری در پی او می دویدم سو‌ به سو

شمس مغربی – غزل شماره 159

آنکه عمری در پی او می دویدم سو‌ به سو

ناگهانش یافتم با دل نشسته رو به رو

آخرالامرش بدیدم معتکف در کوی دل

گر چه بسیاری دویدم از پی او کو‌ به کو

دل گرفت آرام چون آرام دل در بر گرفت

جان چو جانان را بدید آسوده گشت از جستجو

ای که عمری آرزوی وصل او بودت چرا

از پی آن آرزو بگذشتی از هر آرزو

تا به کی سرچشمه ی خود را به گِل انباشتن

جوی خود را پاک کن تا آیدت آبی به جو

آب حیوان در درون وانگه برای قطره ای

ریخته در پیش هر نادان و دانا آبرو

مطرب آن مجلسی خود را مکن هر جا گرو

طالب آن باده ای بشکن صراحی و سبو

ناظر آن منظری بردار از عالم نظر

عاشق آن شاهدی بردوز چشم از غیر او

نیستی بی او چو تابی روی از وی برمتاب

بی وی ات چون نیست آبی دست را از وی مشو

دارم از دل سرفرازی کاو ز عالی همتی

در دو عالم جز تقدس سر به کس نارد فرو

مغربی چون آفتاب مشرقی در جیب تو

باید اکنون سر به جیب خویشتن بردن فرو

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها