ورود-ثبت نام

می کند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس

شمس مغربی – غزل شماره 107

می کند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس

تا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس

هست او خورشید و عالم سایه رو آور بدو

چون به خورشید آوری رو سایه ماند باز پس (1)

آنچه عالم خوانمش خورشید او را سایه است

در حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس

هست کس جز تو بسی اندر جهان تا تو کسی

هیچکس جز تو نباشد چون تو باشی هیچکس(2)

چشم عنقابین مگس را نیست زان بشناسدش

گر چه عنقا را به چشم خود عیان بیند مگس

دیده بگشا بر سر خوان خلیل الله نشین

بهره از سر خلت جو یی نه از نان و عدس

بلبلا اندر قفس گلشن ز یادت رفته است

چتد گویم قصه ی گلشن به مرغی در قفس

لقمه ی مردان نمی شاید به خورد طفل داد

سرّ سلطان را نشاید گفت هرگز با عسس

سرّ دریا را به قطره چند گویی مغربی

رو زبان بربند ازین گونه سخن ها زین سپس


واژگان دشوار:1و2 – این دو بیت در برخی از منابع نیامده است.

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها