ورود-ثبت نام

می فرستد هر زمانی دوست پیغامی دگر

شمس مغربی – غزل شماره 100

می فرستد هر زمانی دوست پیغامی دگر

می رسد بر دل ازو هر لحظه الهامی دگر

کای دل سرگشته غیر از ما دلارامی مجوی

زانکه نتوان یافتن جز ما دلارامی دگر

از پی صیادی مرغ دل ما می نهد

خال و زلفش هر زمانی دانه و دامی دگر

چون توان هشیار بودن چون پیاپی می دهد

هر زمان ساقی شرابی دیگر از جامی دگر

گر چه او را نیست آغازی و انجامی ولی

هر زمان داریم از او آغاز و انجامی دگر

در حقیقت هیچ نامی نیست او را گر چه او

می نهد بر خویشتن هر لحظه ای نامی دگر

دل به کامی از لب جانان کجا راضی شود

هر نفس خواهد کز او حاصل کند کامی دگر

هر که گامی بر هوای نفس ناسوتی نهد

در فضای قدس لاهوتی نهد گامی دگر

چون ز هر دشنام او یابم دعای هر نفس

کاشکی دادی مرا هر لحظه دشنامی دگر

گر چه ما مستغرق احسان و انعام وی ایم

می کنم از وی طلب احسان و انعامی دگر

جز رخ و زلفش که صبح و شام ارباب دل است

مغربی را نیست صبحی دیگر و شامی دگر

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها