ورود-ثبت نام

آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست

رهی معیری – غزلیات

شماره 34

عمر نرگس

آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست

برق عالم سوز را پروای خرمن نیست نیست

مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را

پایداری پیش اشکم، کار دامن نیست نیست

آن قدر بنشین که برخیزد غبار از خاطرم

پای تا سر ناز من، هنگام رفتن نیست نیست

قصه ی امواج دریا را ز دریا دیده پرس

هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست

همچو نرگس تا گشودم چشم، پیوستم به خاک

گل دو روزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست

ناگزیر از ناله ام در ماتم دل، چون کنم

مرهم داغ عزیزان غیر شیون نیست نیست

در پناه می ز عقل مصلحت بین فارغم

در کنار دوست، بیم از طعن دشمن نیست نیست

بر دل پاکان نیفتد سایه ی آلودگی

داغ ظلمت بر جبین صبح روشن نیست نیست

نیست در خاطر مرا اندیشه از گردون رهی

رهرو آزاده را پروای رهزن نیست نیست

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.